#بی_گناه_محکوم_شدیم_پارت_244
و باز یه توت فرنگی برداشت ، درست ایستاد و گاز زد ، آسمان دیگر کاملا عصبی بود به اون زن و نگاههای خیره اش به بهرام نگاه کرد و پوفی کرد و سرش را چرخاند ، که دست بهرام را روی دستش حس کرد ، اولین بار بود که گرمای دست او را حس می کرد ، گرمای دست او به شدت به تمام بدنش یورش برد ، همه ی سلولهایش تنش در حال ذوب شدن بودند ، فکر می کرد ، حتما صورتش کاملا سرخ شده که فشار دست بهرام بیشتر شد ، او رو کرده بود به همراهان آسمان به دور میز و با خوشرویی گفت :
- می تونم میزبان زیبایتون رو قرض بگیرم ؟
همه لبخند زدند ، آسمان با کشیده شدن دستش توسط او سر پا ایستاد ، با اینکه در درون احساس گرمای آرامبخش می کرد ، با چشمانی خشمگین به چشمان بهرام زل زد و کمی دستش را عقب کشید و دهانش را باز کرد که چیزی بگوید ولی بهرام دست او را محکم تر گرفت و با چشمانی مهربان و صدای آرام گفت :
- افتخار میدی یه دور با من برقصی ؟
آسمان ناگهان حس کرد جوابی برای گفتن ندارد ، ولی نمی خواست تسلیم شود ، چشمانش با خشونت به او دوخته شد باز بهرام با اشتیاق به او نگاه کرد و راه افتاد و او هم مجبور به راه رفتن شد ، احساس گرمای دست آسمان در دستش به او انرژی می داد ، در حین گذشتن از کنار مردم برگشت و به آسمان که پشت سرش خرامان خرامان می آمد نگاه کرد ، آسمان به چشمان او نگاه کرد ، برق عجیبی را در آن می دید ، بهرام از نگاه به چشمان جستجوگرش لذت می برد ، وسط استیج ایستاد و آسمان هم روبرویش ، بهم نگاه می کردند ، چند لحظه گذشت ، تا اینکه بهرام دست راستش را بالا آورد ، احساس می کرد ، حرارت بدنش هر لحظه بیشتر می شد ، با چشمانی که درخششی ناشناخته داشت به چشمان آسمان چشم دوخت ، آسمان با آن حالت عصبی که داشت از آن همه درخشش در چشمان بهرام سر در نمی آورد ، نگاهی به دست او کرد ، آرام دستش را بالا آورد و در دست او گذاشت و با خجالت به او نگاه کرد ، بهرام به او نزدیکتر شد و خیلی آرام دست دیگرش را دور کمر او حلقه کرد و آسمان دست دیگرش را آرام روی شانه او گذاشت ، برای لحظه ای از گرمای زیاد احساس عطش کرد ، آسمان در آغوش بهرام نفسهای بریده می کشید ، برایش عجیب بود که بهرام به کمر او فشار نمی آورد ، خیلی آرام و با احتیاط با او رفتار می کند ، بهرام برای اولین بار از در کنار دختری بودن احساس آرامش داشت ، از اینکه گرمای نفسهای را حس می کرد انرژی می گرفت ، از این تجریه حس خوش آیندی داشت در کنار گوش آسمان آرام در میان هیایهو اطراف زمزمه کرد
- امشب شگفت انگیز شدی
آسمان لبخند شادی بر لب آرود و با همان حالت زمزمه آلود جواب داد
- ممنون ، تو هم جذاب شدی
- این تعریف یادم می مونه ممنونم
بهرام آرام او را به رقص وا می داشت بدون کوچکترین فشار ، نفس بلندی کشید و باز زمزمه مانند گفت :
- کاش می ذاشتی بیشتر بهت نزدیک بشم
آسمان منظور او را می دانست ولی باز هم آرام گفت :
- از این نزدیکتر !؟
romangram.com | @romangram_com