#بی_گناه_محکوم_شدیم_پارت_234
حیطام بلند خندید
- بعضی از اونا واقعا گران هستن
به مقصد رسیده بودند ، حیطام نگاهی به آسمان انداخت با چشمانی مشتاق به او گفت :
- من می تونم باز با شما هم صحبت بشم ؟
آسمان با عشوه خندید
- بله خواهش می کنم
- سپاسگزارم
و بعد پول تاکسی تا مقصد آسمان را حساب کرده ، پیاده شد ، تاکسی که راه افتاد او هنوز برای آسمان دست تکان می داد ، آسمان لبخندی موزیانه زد تا مقصد راهی نبود ، طعمه خودش ، همه چیز را رو کرد ه بود .
روز بعد آسمان روی مبل درون لابی زیبای هتل نشسته بود ، او بافتی آبی کاربنی ، شلواری سیاه و چکمه ای سیاه و بلند ، موهایش را یکطرف صورت ریخته بود و باز شالش را باز گذاشته بود ، از پشت سر او را به اسم خواند
- خانم ثریا
آسمان بطرف صدا چرخید ، بله حیطام بود که او را مخاطب قرار داده بود ، پس با عشوه خندید :
- سلام
حیطام با خوشحالی جواب داد
romangram.com | @romangram_com