#بی_گناه_محکوم_شدیم_پارت_233
- شما عجله دارید ، می تونید همراه من بیاید
حیطام با لذت لبخند زد ، بطرف او رفت
- ممنونم خانم
و همراه آسمان راه افتاد ، خدمتکار درب تاکسی را باز کرد و هر دو یک یک به نشستند ، در تاکسی در طول مسیر حیطام از خودش میگفت ، آسمان کسل شده بود ، تلاش می کرد ، در صورت و چشمانش چنین چیزی مشخص نباشد و اشتیاق در آن به چشم بیاید ، تا اینکه کلمه ای به گوشش آشنا آمد ( سنگ فیروزه )حیطام داشت می گفت ، البته با حرارت و اشتیاق
- من عاشق سنگ فیروزه هستم
آسمان با چشمانی مشتاق و صدای پر از عشوه پرسید :
- واقعا ؟!
- البته از کودکی این علاقه با من رشد کرده
- - چه عالی
- من کلکسیون بزرگی دارم پر از سنگ های کوچک و بزرگ فیروزه
- حتما سالها طول کشیده تا شما تونستین این مجموعه رو جمع کنین ؟
حیطام سری برای تایید تکان داد
- بله از نوجوانی تا به حال و هنوزهم ادامه می دم
- باید خیلی گرون باشن ؟
romangram.com | @romangram_com