#بی_گناه_محکوم_شدیم_پارت_185
امروز تولد منه و سمسام یه چیز ویژه می خواد برام بخره ، مثل یه زمرد 80 میلیونی.
آقای رئیس لبخندی روشنی زد، چشمانش برق طمع داشت، امشب شب خوبی بود. آقای رئیس با لبخندی فریبنده گفت:
تولدتون رو تبریک میگم، خواهش می کنم دنبال من بیاید
زن جوان بدنبال او راه افتاد. در انتهای گالری درب را باز کرد و آندو وارد اتاق کوچکی شدند، آقای رئیس درب را پشت سرشان بست.
در اینجا جواهرات با ارزشی هست که امیدوارم نظر شما جلب بشه.
در وسط اتاق یک میز شیشه بود که جعبه ای بزرگ شیشه ای که کف ش آینه بود، پر از جواهر که خیلی زیبا آرایش شده بود.
او نگاهی به برلیان و زمردها کرد و با لبخندی موزیانه گفت:
سمسام پیر اینها رو ببینه دیوانه میشه
لطفا ببینید چیزی پیدا می کنید
بله، بذارید درست ببینم
زن مو قهوه ای درست نگاه کرد و بعد با انگشت اشاره اش به یک سنجاق سینه اشاره کرد که از طلای سفید ساخته شده بود و یک قطعه زمرد درشت روی آن کار شده بود.
من این سنجاق سینه رو دوست دارم
آقای رئیس با لبخندی هیجان زده گفت :
شما سلیقه ی عالی دارید ، این یک زمرد ده قیراطیه رنگ سبز چمنی که هیچ ترک و خراشی نداره
romangram.com | @romangram_com