#بی_گناه_محکوم_شدیم_پارت_184


او آب دهانش را قورت داد و با صدای لرزان گفت:

من باید شما رو به صاحب گالری معرفی کنم، ایشون خودشون کار فروش جواهرات سنگین رو انجام میدن.

سری تکان داد و با گفتن جمله:

یک لحظه منتظر باشید

بطرف دیگر راه افتاد، بعد از گذشت لحظه ای مرد جوان همراه مرد میانسال شیک پوشی که کت و شلواری خاکستری به تن داشت سر رسید، مرد کمی بیحال و تنبل بنظر می رسید که البته بخاطر وزنی که حمل می کرد جای تعجبی نداشت او مردی فربه به معنای واقعی، با سری پراز مو بود، مرد جوان شروع کرد:

آقای رئیس، ایشون خانم...

زن مو قهوه ای با صدای جیغ جیغی حرف او را قطع کرد:

سالاری عزیزم، من سهیلا سالاری هستم، همسر سمسام پیر، مطمئنم شما چیزهایی در موردش شنیده اید

آقای رئیس لبخند بزرگی زد که صورتش بزرگتر از آنچه بود شد

البته خانم.

و بعد با نگاهی به سر تا پای زن جوان ادامه داد:

شنیدم شما زمردی گران می خواهید.

زن جوان با عشوه خندید


romangram.com | @romangram_com