#بی_گناه_محکوم_شدیم_پارت_175

آقای ایروانی ؟

بهرام بطرف او که سمت چپ ماشین بود چرخید

سلام خانم مدیر

خانم مدیر زنی 50 ساله بنظر می آمد با هیکلی چاق و صورتی سرخ و مهربان، مانتو وشلوار ساده به تن داشت.

خوش آمدید.

و به بچه ها که تند تند با دستهای پر از کنار او می دویدند نگاه کرد. لبخندی به بهرام زد.

شما همیشه ما و بچه ها رو خجالت می دید.

بهرام بعد از اینکه آخرین کودک را هم رد کرد، روبروی خانم مدیر ایستاد.

- من از اینکه اینجا هستم خوشحالم ، اینجا احساس خوبی دارم.

- خوشحالم که مرد جوانی مثل شما به این جا می اد

بهرام نگاه غمگینی به بچه هایی که با اسباب بازیهایشان مشغول بودند انداخت و با صدای لرزان گفت:

من یه جورایی خودم را مثل این بچه ها می دونم.

خانم مدیر متعجب به او نگاه کرد ، بهرام بطرف او چرخید و لبخند زد ، خانم مدیر با لبخندی مهربان از او پرسید :

امروز نهار کنار ما می مونید ؟

romangram.com | @romangram_com