#بی_گناه_محکوم_شدیم_پارت_174
آسمان دیگر حرفی نزد. سمندریان خوشحال از راضی شدن او لبخندی زد.
هوای آفتابی و دلپذیر بود، هیوندا ولستر زرد رنگ بهرام با سرعت زیاد به جلو می راند، بهرام پشت فرمان با صدای آهنگ خودش را تکان می داد، او کت اسپرت سفید و بلوز بی یقه سفید به همرا شلوار جین روشنی به تن داشت، موهای کوتاه سیاهش را مرتب کرده بود، عینک آفتابی بزرگی هم به چشم داشت، با شادی و سرعت بالا به جلو می راند، در خیابان خلوتی روبروی درب باغ بزرگی ماشین را نگه داشت ، با دو بوق، مرد مسنی درب را باز کرد، سری برای او تکان داد ، گاز داد ، و داخل رفت ، وسط محوطه بزرگی ایستاد. ناگهان 20، 30 کودک دختر و پسر بطرف او هجوم آوردند. او هم با سرعت از ماشین پیاده شد و کودکان از سرو کول او بالا می رفتند. او هم با خنده و شوخی آنها را می بوسید.
عمو چرا انقد دیر اومدی؟
این سوال را پسر بچه ای 5 ساله پرسید ، بهرام در حالی که یکی از پسربچه های 3 ساله را بغل می زد با خنده جواب داد :
مسافرت بودم
دختربچه ای با موهای دو گوشی به او گفت :
عمو دلم برات تنگ شده بود
بهرام بطرفش یورش برد و او را بغل زد
منم همینطور دلم برات یه ذره شده بود
آنها تند تند از او سوال می پرسیدند و بهرام با حوصله و هیجان جواب می داد ، بچه را کمی عقب زد و دربهای پشت ماشین را باز کرد ، انواع اسباب بازیهای دخترانه و پسرانه را بیرون کشید و بین آنها تقسیم می کرد ، آنها با داد و فریاد ، اسباب بازیهای را می گرفتند.
عمو چه قشنگه
عمو این عروسکه چرا چشماش آبیه؟!
بهرام با لبخند جواب می داد. هنورز تمام هدیه ها را بین بچه ها تقسیم نکرده بود که صدای خانمی او را مخاطب قرار داد.
romangram.com | @romangram_com