#بی_گناه_محکوم_شدیم_پارت_172
این نشانی هتل منه ، تصمیمت رو گرفتی بیا اونجا منتظرم
آسمان به کارت او نگاه کرد که صدای او بلند شد
از آشنای با شما خوشحال شدم
و از آنجا رفت ، آسمان نمی دانست او چرا از زندگی گذشته اش برای او تعریف کرده و حقیقت حرف او ، پول او دوامی نداشت ، هر روز از مقدارش کم می شد ، ولی نمی خواست به یک دزد تبدیل شود ، از جا بلند شد و به سویتش رفت ، لباسهایش را عوض کرد تاب و شلواری سفید به تن کرد ، روی تخت دراز کشید ، ساعتها فکر کرد ، نه او نمی توانست چنین کاری را انجام بدهد ، روز بعد صبح خودش را روبروی درب هتل دید ، او دیگر توان تحقیر شدن برای پیدا کردن کار را نداشت .
روبروی سمندریان روی مبل نشست ، آنروز آسمان شلواری جین ساده و مانتو ساده آبی برتن داشت و شالی سورمه ای رنگ ، سمندریان مانند همیشه شیک پوش با کت و شلواری سیاه و کرواتی آبی رنگ منتظر به او چشم دوخته بود، آسمان با صدای عصبی گفت:
من تصمیم دارم گذشته ام رو کنار بذارم
سمندریان منتظر شنیدن چیز دیگری بود پس متعجب پرسید:
من چکاری می تونم برای شما بدم؟!
شاید بتونید برای من کاری پیدا کنید
سمندریان لبخندی به روی او زد
از قضا شغلی برای شما دارم.
آسمان با خوشحالی پرسید:
واقعا؟!
romangram.com | @romangram_com