#بی_گناه_محکوم_شدیم_پارت_171

من یه سری هدفها رو مشخص می کنم، شما چیزهایی که من میخوام روم برام میارید

چطور؟!

دزدی می کنیم

آسمان با چشمانی گشاد شده پرسید:

چی؟!

دزدی، بهمین سادگی

آسمان با حالتی عصبی گفت:

ولی من دیگه قصد ندارم چنین کاری بکنم.

شما با سوءسابقه ایی که دارید نمیتونید کار پیدا کنید

آسمان متوجه شد او خیلی چیزها را می داند ، او پیش از این تجربه جستجو برای کار را داشته، پس براحتی حق را به او می داد ، ولی باز هم نمی خواست براحتی تسلیم شود که صدای سمندریان بلند شد:

من پسر لوسی بودم که در خانواده ای ثروتمند بدنیا اومده بود، پدرم عاشق مادرم بود ، پدرم از وابستگان شاه پهلوی و مادرم، زن زیبایی از تبریز و نوادگان قاجار ، بعد از خیلی از مسائل سیاسی اونا پدرم رو تهدید کردند که باید مادرم رو طلاق بده و بفرسته بره، او هم اینکارو نمی کرد، تا اینکه پدر و مادرم رو دار زدن، چندیت تن دوستداران پدرم منو که پسربچه ایی 12 ساله بودم به تهران آوردن ولی خوب هیچی از ثروت خانوادم رو همراهم نیاوردن من با فکر واستعداد خودم به این جایی که هستم رسیدم

نگاهی به آسمان که منتظر به او چشم دوخته بود کرد وادامه داد:

پول تو زیاد دوام نداره پس باید بفکر باشی

و از جا بلند شد ، آسمان به او نگاه می کرد ، سمندریان کارت آبی رنگی به دست او داد

romangram.com | @romangram_com