#به_من_بگو_جذاب_پارت_257
″چیز دیگه ای در مورد زندگی جنسیِ پسرت بهت نمیگم جز اینکه اون با من در خطر نیست. من هیچ توهمی در مورد ازدواج کردن،بچه دار شدن یا برای همیشه توی واینت موندگار شدن ندارم.″
فرانچسکا اخم کرد، اون اندازه که باید از این حرف ها خیالش راحت نشده بود. گفت:
″البته که این خیالو نداری. تو آدمی هستی که در لحظه زندگی می کنه،نه؟″
″یه جورایی. نمیدونم. نه به اندازه قبل.″
″تد به اندازه ی کافی سختی کشیده نیاز نداره که حالا تو زندیگشو بهم بریزی.″
″من متوجه شدم خیلی از مردم این شهر عقاید قوی در مورد اینکه تد چی نیاز داره و نداره، دارن.″
″من مادرشم. موضعم نسبت به این موضوع کاملا مشخصه.″
قسمت سخت ماجرا رسید،البته تا حالا هم راحت نبود.گفت:
″فکر می کنم یه غریبه،کسی بدون تفکرات از پیش تعیین شده،آدمو یکم متفاوت تر از کسایی که برای یه مدت طولانی میشناختنش می بینه.″
مگ یکی از عکس های بچگی تد رو با مجسمه ی آزادی توی بَک گراندش برداشت و گفت:
″تد باهوشه.″
ادامه داد:
″همه اینو میدونن. و همینطور زیرک. خیلی از مردم اینو هم میدونن.اون بیش از حد احساس مسئولیت داره و نمی تونه کاریش کنه.ولی چیزی که به نظر میرسه خیلی از مردم مخصوصا زنهایی که عاشقش میشن متوجهش نشدن اینه که تد چیزی رو که خیلی از آدمها با احساساتشون تجزیه و تحلیل می کنن به صورت عقلانی تجزیه و تحلیل می کنه.″
″نمی فهمم در مورد چی داری حرف میزنی.″
romangram.com | @romangram_com