#به_من_بگو_جذاب_پارت_243


″نمی دونم چرا اصلا اهمیت میدم.″

حالت چهره ی تد انقدر مهربون شد که مگ دلش می خواست بزنه زیر گریه.

تد گفت:

″چون تو داری سعی می کنی بدون کمک کسی روی پای خودت بایستی.″

″تو کمکم می کنی.″

″چطور؟″

تد دستهاشو پایین انداخت،یه بار دیگه از دست مگ کلافه شده بود و گفت:

″تو نمیذاری من هیچ کاری برات بکنم. حتی نمیذاری برای شام بیرون ببرمت.″

″جدای از مسئله ی سانی اسکیپجک که تو کفِ خوابیدن با توئه،دلم نمیخواد بقیه مردم شهر بدونن یه گناهکار مثل من با شهردار مقدسشون رابطه داره.″

″تو شکاک شدی. تنها دلیلی که باعث شده با پنهون موندن رابطمون کنار بیام اینه که چند هفته ی گذشته رو خارج از شهر بودم‌.″

″حالا که برگشتی هم قرار نیست چیزی عوض بشه. رابطه ی مخفی ما همینطوری که هست باقی می مونه.″

تد موقتا بیخیال موضوع شد و اون شب مگ رو به یه شام خصوصی توی خونه اش دعوت کرد. مگ پیشنهادشو قبول کرد اما به محض اینکه رسید خونه اش،تد کشوندش طبقه ی بالا و بازیهای سکسیِ دقیق و حساب شده اش رو شروع کرد. در پایان تک تک سلولهای بدنش رو بدون لمس کردنِ روحش راضی کرده بود. مگ به خودش گفت دقیقا همونطوری که باید باشه!!!

ولی به تد گفت:

″تو یه جادوگری. توقع منو از تمام مردا بالا بردی.″

romangram.com | @romangram_com