#به_من_بگو_جذاب_پارت_242


مگ دستهاشو روی سینه به هم گره زد و خودشو بغل کرد. آبپاش ها روی گل های باغچه باز شدن. برای بار دوم بینیش رو پاک کرد.

تد پرسید :

″هی داری گریه می کنی؟″

گریه نمی کرد ولی نزدیک بود اشکش دربیاد با این حال گفت:

″من اهل گریه نیستم،هیچ وقت نبودم و هیچ وقت هم نخواهم بود.″

تا چند ماه پیش دلایل زیادی برای گریه کردن نداشت.

تد احتمالا حرفش رو باور نکرده بود چون بلند شد و دستهاشو روی شونه های مگ گذاشت:

″تو با آرلیس هوور کنار اومدی،با من هم داری کنار میای. می تونی از پس این موضوع هم بربیای.″

″می دونم،فقط خیلی...کار کثیفیه.″

تد با لبهاش موهای مگ رو لمس کرد و گفت:

″این فقط نشون میده بچه ای که اینکارو کرده چطور آدمیه.″

″شاید کار یه بچه نبوده باشه. خیلی ها تو این شهر هستن که از من خوششون نمیاد.″

تد به آرومی گفت:

″کمتر از همیشه. تو جلوی همه ایستادی و این باعث شد یه سریا بهت احترام بذارن.″

romangram.com | @romangram_com