#به_من_بگو_جذاب_پارت_230


مگ پرسید:

"تقویمی با عکس زنهای لخت یا ماگی با نوشته من♡واینت نداری؟"

"من میام اینجا که کار کنم."

مگ عقب گرد کرد و به کتابخونه ی معلق برگشت. به قفسه ای پر از کتابهای کلاسیک و کهنه ی کودکان نگاه کرد و گفت:

"تاریخچه ی نارنیا. من عاشق این کتاب بودم، همینطور "افسانه ی یک هیچِ کلاس چهارمی". فکر کنم بیشتر از ده بار خوندمش."

تد همونطور که پشت سر مگ وارد کتابخونه می شد گفت:

"داستان پیتر و برادرش فاج."

"باورم نمیشه اینهارو نگه داشتی."

"جدایی از دوستهای قدیمی سخته."

مگ با خودش فکر کرد جدایی از هر دوستی سخته. تمام دنیا دایره ی درونی تد رو تشکیل می دادن. با این حال با هیچ کدومشون صمیمی نبود.

مجموعه ی کتابهاش رو بررسی کرد و کتابهای ادبی، داستانی،بیوگرافی و کتابهای علمی با موضوعات خیلی متنوع و همینطور کتابهای فنی از قبیل متونی در مورد آلودگی و گرمایش جهانی،زیست شناسی گیاهان،استفاده از آفت کش ها و بهداشت عمومی،کتابهایی در مورد حفظِ آب و خاک سالم،ایجاد زیستگاه های طبیعی و حفاظت از تالاب ها...توی کتابخونه اش دیده میشدن.

مگ احساسِ مسخره ای داشت:

″اون همه من آه و ناله کردم که زمین های گلف دنیا رو نابود می کنه اون وقت تو از اول تو این زمینه اطلاعات داشتی.″

کتابی به اسم ″محیط زیست جدید″ از قفسه بیرون کشید و گفت:

romangram.com | @romangram_com