#به_من_بگو_جذاب_پارت_212
مگ ریتم رقص رو فراموش کرد و توی دلش به هر دو زن فحش داد.
اسپنس انگشتهاشو فشرد،حرکتی که هدفش دلداری دادن به مگ بود و ادامه داد:
"من و سانی هیچ رازی نداریم. اون بهم گفت که توی مهمونی شلبی خودتو به تد تحمیل کردی. فکر می کنم جوری که اون ردت کرده بالاخره تو رو به خودت آورده. دلم می خواد بگم به خاطر رو به رو شدن با حقیقت بهت افتخار می کنم. حالا که دیگه بی خیال تد شدی احساس خیلی بهتری نسبت به خودت پیدا می کنی. شلبی هم همینطور فکر می کنه و توری گفت...البته مهم نیست توری چی گفت."
" اوه نه. بهم بگو. مطمئنم برای...رشد شخصیم خوبه."
"خوب..."
ستون فقرات مگ رو نوازش کرد:
"توری گفت وقتی یه زن عاشق مردی میشه که بهش علاقه نداره روحش میشکنه."
"جمله ی فلسفی بود."
"خودمم تعجب کردم. آدم عجیبی به نظر میاد. تازه بهم گفت تو می خوای اسم منو روی مچ پات تتو کنی که البته باور نکردم."
با تردید پرسید:
"حقیقت نداره،نه؟"
وقتی مگ سرشو به نشونه ی نه تکون داد به نظر رسید اسپنس ناامید شده،گفت:
"یه سری از آدم های این شهر عجیب و غریب هستن. تا حالا بهش دقت کردی؟"
اصلا هم عجیب نبودن. اونها مثل روباه مکار و دو برابرش باهوش بودن. مگ زانوهای خشکش رو از هم باز کرد و گفت:
romangram.com | @romangram_com