#به_من_بگو_جذاب_پارت_170


" در مورد سیستم جدید توالِتِت برام بگو. واقعا دوست دارم بیشتر در موردش بدونم."

اسپنس با اشتیاق شروع به توصیف توالتی که به طور اتوماتیک باسن مصرف کننده رو می شوره کرد و این به سرعت به موضوع مورد علاقه ی بعدیش یعنی زندگی مگ در هالیوود منتهی شد:

" اون همه خونه ی آدم های معروف رفتی... مطمئنم سرویس بهداشتی های عالی ای توشون دیدی!"

"من بیشتر توی کِنِتیکِت بزرگ شدم و وقت زیادی رو هم صرف سفر کردن کردم."

این حرفش مانع نشد که درموردِ شناختن ستاره های مورد علاقه اش که لیستی شامل کامرون دیاز،بردپیت،جورج کلونی و به طور باورنکردنی توری اسپِلینگ می شد ازش سوال نپرسه.

به محض اینکه هوا تاریک شد آتیش بازی شروع شد. درحالیکه مهمون ها توی چمن های پشت خونه جمع شده بودند پیتر تروالرِ یازده ساله پسر شلبی و وارِن با دوستهاش دور حیاط می دوید و بچه های خواب آلودِ کوچیکتر روی حوله های خیلی بزرگِ ساحلی کنار پدر و مادرشون لم داده بودند. یکی از دخترهای توری انگشتهاشو توی موهای مادرش گره زده بود. سه بچه ی کنی و اِما بین پدر و مادرشون دراز کشیده بودند، کوچیکترینشون خودشو زیر بازوی پدرش جا داده بود.

مگ، اسپنس،تد و سانی روی پتویی که شلبی آورده بود نشسته بودند. اسپنس خیلی نزدیک نشسته بود و مگ کم کم افتاد روی چمن ها. تد وزنشو روی آرنج هاش انداخته بود و به سانی که داشت اجزای شیمیایی که برای ساختن رنگ های خاصِ آتیش بازی استفاده شده بودن رو می شمرد گوش می داد،به نظر می رسید تد مجذوب حرفهاش شده ولی مگ فکر می کرد که حواسش جای دیگه ایه. وقتی اولین موشک توی آسمون منفجر شد مهمون ها تشویق کردند. اسپنس یکی از دستهای داغِ پر از موش رو روی دست مگ گذاشت. هوای مرطوبِ شب،بوی زننده ی عطرش رو تیزتر کرده بود و همونطور که موشک به هوا شلیک شد سنگ سیاه روی انگشترِ توی انگشتِ کوچیک اسپنس مثل چشم شیطان بهش چشمک زد.

عطر...گرما...شراب زیاد...زمزمه کرد:

"ببخشید"

خودش رو کنار کشید و از بین پتوها و حوله های ساحلی به سمت درهای فرانسوی که به نشیمنِ بزرگ باز می شدن رفت. دکورِ انگلیسیِ دنج با کاناپه های گرم و راحت و صندلی های راحتی. میزهای عسلی پر از مجله و عکس های خانوادگی با قاب نقره ای و قفسه های کتاب که هواپیماهای کوچیک،تخته نرد و یه سری کامل از کتابهای هری پاتر رو به نمایش می گذاشتن.

در پشت سرش باز شد. اسپنس دنبالش اومده بود و معده اش به هم پیچید. خسته و عصبی بود و نمی تونست بیشتر از این تحمل کنه.گفت:

"من عاشق تد بودینم. شدیدا عاشقشم."

"روش عجیبی برای نشون دادن عشقت داری."

لعنتی!اسپنس نبود. چرخید و تد رو ایستاده توی درهای فرانسوی دید،اندام بلندِ کاملا عالیش در مقابل تاریکی شب سایه انداخته بود. موشکی توی آسمون منفجر شد و یه ستاره ی طلایی پشت سر تد ایجاد کرد. اینقدر این اتفاق قابل پیش بینی بود که دلش می خواست جیغ بزنه. گفت:

romangram.com | @romangram_com