#به_سادگی_پارت_92
(حلقه شدن دستش دور مچم تمام اعضا و جوارحم را از کار انداخت ... ) : حالا بیا تو به گشت و گذار تو کیفت ادامه بده
ناخودآگاه کشیده شده بودم به داخل ...
بامداد مرا با کیف درگیرم تنها گذاشته بود ... نشسته بودم روی کاناپه ... کارت را پیدا کرده بودم...
برگشته بود ... مرتب ... صورتش را اب زده بود... موهایش را هم ... خواستنی تر از هر وقتی و دست نیافتنی تر مثل همیشه ...
دو فنجان قهوه اورده بود... : خب بالاخره موفق شدی ؟
- بله این کارت خدمت شما
- ممنون لطف کردی ...
- خواهش میکنم ... آدری خیلی گرفتار شده گفتم من اینارو براتون میارم ، شکوه جون و آقای ارین هم میبینم ...دلم براشون تنگ شده بود ...
- خندید ... : به جاش مجبور شده منو ببینی ... پایان تلخی شد بر رویاهای خوشت
- ای بابا این چه حرفیه ... منظورم این بود که دلم براشون تنگ شده بود
- خوش به حالشون ... شوخی میکنم
(بامداد داشت شیطنت میکرد ... من هم توانم انقدر نبود ... نفهمدیم قهوه را چطور بلعیدم ...تمام حلق و نای و دستگاه گوارشم سوخته بود ... ) !
فنجان را در سینی گذاشتم ... : خب با اجازتون من دیگه برم
- چه عجله ای داری ... ماشین داری ؟ بیام برسونمت ؟
- نه نه ماشین آوردم ... دوباره به دوران ماشین سواری روی آوردم
- خب خداروشکر ... خیلی مواظب باش شبه ...این راننده ها م واسه دور زدن ترافیک از خود بیخود میشن ... رسیدی یه خبر به من بده
- چشم ... به شکوه جون سلام برسونید ...خدافظ
- چشم...خدافظ فرفره
romangram.com | @romangram_com