#به_سادگی_پارت_82
- خب دوست دارم بیشتر برم انجمن ... از وقتی نیلوفر جون اومده خودم خیلی کمتر دیدمش ... به آقا رضا قول داده بودم کنارش باشم ... ولی انقدر کارای پایان نامه وقتمو گرفت که نشد ... شرمندشون شدم
- فرفره کوچولو تو همینطوری هم بیشتر از توانت کار میکنی ... شرمنده هم نباید باشی
- احساس میکنم همیشه از زندگی عقبم
- فدرا تو مشکلت اینه که قدر خودتو نمیدونی
شنیدن این حرفها از زبان بامداد شیرین بود ... نمیخواستم با صدای خودم حرفهای بامداد را خراب کنم ..
وقتی از ماشین پیاده میشدم ... دستم را فشرد ... انرژی داشتم کوه را هم با دستانم جا به جا کنم
ترانه صد بار ازمامان و بچه ها به خاطر تمام دوشنبه هایی که نبود عذرخواهی کرده بود... نیلوفر دیگر داوطلب محسوب نمیشد ... مامان میگفت بعد ازاولین باری که با رضا آمده اکثر روزهای هفته را می اید... دیگر شده بود کارمند انجمن ...عاشق بچه ها شده بود ... هنوز هم نمیتوانستم درک کنم رضا و نیلوفر که با انهمه مهر قبل از انکه زن و مرد باشند مادر و پدر بودند نمیتوانستند بچه دار شوند ...
میدانستم پا گذاشتن آدری به دنیای جدید کمی بینمان فاصله می اندازد اما باورش سخت بود که بعد از فارغ التحصیلی چند هفته بود همدیگر را ندیده بودیم ... میخواست قبل از عید مراسمش را برگزار کند ... میدانستم تقصیر خودش نیست ... هنوز هم ذره ای به دوستانه ها و دخترانه هایش شک نداشتم ... چند بار خواسته بود همراهشان برای خرید بروم اما دوست نداشتم خلوت دو نفرشان را خراب کنم ...
سارا هم تلاشهایش به ثمر مینشست ... خانواده ی احسان آمده بودند... مادرش النگو به دست بود ... اما از آن النگو به دستهای خوب و دوست داشتنی ... پدر سارا بالاخره رضایت داده بود ... خانواده ی سارا مثل آدری نبودند مراسم بله برون و این چیزها داشتند که خودمانی برگزار میشد و فقط فامیل درجه یکشان دعوت میشدند...
سارا به شوخی میگفت : حالا غصه نخورید ...عروسیم دعوتتون میکنم ...
ادری هم جیغ و دادش بلند میشد که خودم عروسی میگیرم بهتر ...
و من نظاره گر آن بودم هنوز هم انها چیزی برای رقابت دارند ... حالا که دانشگاه تمام شده بود کم از هم فاصله نگرفته بودیم... شاید ورود انها به دنیای تاهل و ماندن من در تجرد بی عاشقانه ام فاصله را از این هم بیشتر میکرد ...
ترانه شده بود ترانه ی قبل از بحران ... از دوست شدنش با پیام میگفت ... پسری که نقاش بود اما هنری بازی های لوس نداشت ... کنار ترانه بود ... حمایتش میکرد ... ترانه لیاقتش را داشت ... بعضی روزها نیلوفر هم همراهمان میشد ... از عاشقانه هایش با رضا میگفت ... من و ترانه نیشمان باز میشد ...
امروز از صبح بیرون نرفته بودیم ... با اقا یوسف خلوت کرده بودیم ... به فکر بودم امسال برای عید چند همدم برای اقا یوسف بیاورم... تنها گوشه ی پنجره گناه داشت ...باید کمی هم دنیای او را رنگی میکردم ...
تلفن خانه زنگ خورده بود
- بله ؟
romangram.com | @romangram_com