#به_سادگی_پارت_74
- کار که میخواستم ببینم اگه حوصلشو داری بیام دنبالت بریم کارگاه یه سر به ترانه بزنیم ولی انگار حالت مساعد نیست
- بله باید ببخشید ...امروز اصلا شرایط مناسبی ندارم ... مگرنه دلم برای ترانه خیلی تنگ شده
- کاملا واضحه که حالت خوب نیست ...کجایی ؟
- بهشت زهرا
- با کی هستی ؟ اونجا چیکار میکنی این ساعت ؟
- خودم تنهام... دلم برای بابا تنگ شده بود اومدم بهش سر زنم...
- برای چی تنها رفتی ؟ میدونی اونجا الان یکی یه بلایی سرت بیاره چی میشه
حالم انقدر خراب بود که نگرانی بامداد برایم شیرین نباشد...کلافه ام کرده بود ...
- فعلا که کسی بلایی سرم نیاورده ...الانم دارم بر میگردم ...
- وایسا بیام دنبالت
- نه ممنون تا شما برسید من رفتم خونه ... زحمت نکشید
- منو بگو با توی لجوج بحث میکنم.
- اقای ارین میشه بعدا صحبت کنیم لطفا ...
- فدرا مواظب باش ... به من خبر بده از خودت
- مواظبم ...مرسی
جالب بود ... الان باید بامداد ور دل کژالش بود ... الان باید سینا زنگ میزد و نگران حالم میشد ... اما انگار همه چیز وارونه شده بود ... احساس میکردم پاهایم توانایی کشیدن وزنم را ندارد... از مترو که پیاده شدم قدم میزدم به سمت خانه ...زورم می امد دهنم را برای گرفتن تاکسی باز کنم... خوشبختانه خاله ی دنیا مامان را به حرف گرفته بود که زنگ زده نزده بود ... اگر نه تا حالا که هوا تاریک شده بود موبایلم را سوزانده بود... مردم طوری نگاهم میکردم انگار قاتلی غل و زنجیر شده در خیابان قدم میزند ... مگر چشم قرمز و لباس خاکی چقدر عجیب بود ... یعنی ادم نمیتوانست سالی یکبار ژولیده باشد ؟ ... داخل کوچه که پیچیدم نمیخواستم باور کنم لندکروز مشکی پارک شده متعلق به بامداد است ... 3 ساعت از وقتی تلفنش را قطع کرده بودم گذشته بود ... هنوز هم دلم نمیخواست دهانم را باز کنم ... حتی اگر بامداد بود... روبه رویم دست به سینه ایستاده بود... نمیدانم چه دیده بود که خشم نگاهش رنگ باخته بود ... نگاهش برایم غریب بود ... حوصله ی تحلیل و تفسیرش را هم نداشتم
سکوت را شکست: فرفره چیکار کردی با خودت ؟
این حرف هیچ بود اما بغضم را شکسته بود ... تمام وجودم را شکسته بود... هنوز هم دهانم قفل بود ... فقط اشک بود و هق هق ... در اغوشم کشید به سمت ماشین بردم ... اغوش بامداد از داغترین کوره های آجرپزی گرم تر بود... در ماشین را که بست راه افتاد بی هیچ حرفی ...
romangram.com | @romangram_com