#به_سادگی_پارت_73






- مامان من امروز میرم یه سر به بابا بزنم ...

- حالا یهو چه وقت بهشت زهرا رفتنه ؟ وایسا آخر هفته با هم میریم ... امشب خاله ی دنیا منو دعوت کرده باید برم اونجا... تو هم صلاح نیست تنها بری

- بابا تابستونه هوا دیر تاریک میشه ...میرم زود میام ...

- پس مواظب باش ...

- چشم

از علی آقا گل فروش برای بابا نرگس خریده بودم ... با مترو میرفتم ... مسیر بهشت زهرا را با ماشین بلد نبودم ... دوست داشتم تمام راه را با نرگس های بابا طی کنم ... با پای پیاده

همان اندازه که سنگش خاک گرفته بود دلم گرفته بود... دلتنگ بودم ... برای مهرش... برای پدرانه هایش ... حمایت هایش...

آب را که روی سنگ میریختم اشک چشمانم هم میریخت... : بابایی سلام ... میدونم خیلی وقته بهت سر نزدم ...ولی یه وقت فکر نکنی مخملی بی معرفته ها ... دلم همیشه پیشته ... انقدر اتفاق افتاده که نمیدونم از کجا برات بگم... مینا ازدواج کرده... ادری نامزد کرده ... سارا داره تلاش میکنه باباشو راضی کنه احسانو قبول کنه ... تو اما پیشم نیستی ... یکم زود مخملی رو تنها گذاشتی ... سینا رو یادت هست... خیلی هم ازش خوشت نمیومد... همچین تو دلم جا شده... اما چند وقته ازش خبری نیست ... منم که غرورم اجازه نمیده سراغی ازش بگیرم... اخه مستقیم که چیزی بینمون نیست ... بابا نگی فدرا چه پررو شده این حرفا رو به باباش میزنه ها... خب اگه بودی رو کاناپه ی تو هال لم میدادم بغلت با موهام بازی کنی... برات حرف میزدم ...برام حرف میزدی ... رفتی اونجا لابد خوش میگذره از دست حرافی های من راحت شدی دیگه منو یادت رفته ... ولی میدونی که من ولت نمیکنم ... اول و اخر بیخ ریش خودتم ... ترم دیگه درسم تموم میشه ... به نظرت برای ارشد شرکت کنم ؟ ... البته اینم بگم حواست باشه نظرت مخالف مامان نباشه که اونوقت میاد اینجا سراغت ...

نمی دانم چند ساعت در خودم مچاله شده بودم ... تمام تنم درد گرفته بود ... میتوانستم حدس بزنم چشمانم شده کاسه ی خون ... اما روحم سبک شده بود... دوباره امده بودم اینجا و جای خالی پدر حفره ی خالی قلبم را عمیق کرده بود ...

مانتو شلوارم خاکی شده بود... حتی حال تکاندنش را هم نداشتم ... با خودم لج کرده بودم ... با بابا لج کرده بودم که انقدر زود تنهایم گذاشته بود ...

زنگ موبایلم اخرین صدایی بود که در ان لحظه میخواستم به گوشم برسد ... با اکراه از کیفم بیرون اوردمش... این مرد همیشه باید مرا در سخت ترین شرایط غافلگیر میکرد ... وقتی که خیس میشدم ، زمین میخوردم عصبی میشد ... وقتی مریض میشدم می امد اموزشگاه دنبالم ... وقتی می امدم پیش بابا و مچاله تر از همیشه وزنم را جا به جا میکردم زنگ میزد ...

- الو سلام

- سلام فدرا ...خوبی ؟

- بله ...خوبم ... شما خوبید ؟

- صدات چرا اینجوریه ... طوری شده ؟

- نه ...طوری نیست ...کاری داشتید با من ؟

romangram.com | @romangram_com