#به_من_بگو_کی_هستم؟_پارت_192

حالا انگار چیزی ته دلم شکست و زدم زیر گریه با هق هق و بلند گفتم:

-آخه چرا این اتفاقا فقط باید واسه ی من بیافته چرا باید انقد عذاب بکشم اخه مگه من چه گناهی کردم.

خدایا صدامو میشنوی؟

بذار الهت رو ببینم. بهم بگو چرا این عذاب ها رو بهم دادی؟ چرا منم نباید مث هم سن و سالام باشم و باید توی یه جهنم با ترس زندگی کنم؟

همینطوری هق هق می کردم و بلند بلند با خدا صحبت می کردم که یهو یه نور خیلی عجیب و کور کننده توی غار به وجود اومد.

چشم هام سوختن و به نور عادت نداشتم پس چشم هام رو بستم.

هیچ صدایی به گوش نمی رسید حالا حتی صدای قطره های آب رو هم نمی شنیدم.

یکم که گذشت یه صدای گوش نواز و ملایم که خود به خود به آدم آرامش تزریق می کرد گفت:

-دخترپاک من چشم هات رو باز کن.

با ترس، دلهره و نگراني عجيبي كه مدت ها بود مهمون هميشگي قلبم شده بود، پلك هاي خستم رو باز كردم.

چيزي كه مي ديدم غيرقابل توصيف بود و حسي كه داشتم يه حس خالص بود. قلبم انگار خالي خالي شده بود و به جاي خون توي رگ هاي ريز و درشت قلبم نوراميد در جريان بود.

يه فرشته ي كوچيك يكم بزرگ تر از آدم كوچولوهايي كه توي جزيره ديده بودم.

دوتا بال طلايي بزرگ دو طرف شونش بود و موهاي طلايي بلندش تا زير زانوهاش مي رسيد. چشم هاي آبي شفاف درست مثل وقتي كه بعد از يه روز باروني سخت آبي روشن آسمون به آدم لبخند ميزنه. لبهاش.سرخ گلگون بود و يه لبخند بزرگ، قدرتمند، دوست داشتني و آرامش بخش روي لبهاش خودنمايي مي كرد.

تازه متوجه شدم كه بهش زل زدم. ياد حرف هاي عمو شهروين افتادم و ترسيده فورا به زمين خيره شدم.

صداي الهه توي غار طنين انداز شد...

_لازم نيست از چيزي بترسي... وقتي من اجازه ورود به حريم مقدس رو بهت دادم يعني تو هم يه موجود مقدس هستي پس نترس و سرت رو بالا بگير.

نفس عميقي كشيدم و دوباره محو چهره ي نورانيش شدم.

خواستم چيزي بگم كه زودتر پيش قدم شد.


romangram.com | @romangram_com