#به_من_بگو_کی_هستم؟_پارت_191
-تابوت عهد خیلی خطرناکه و ممکنه جونت رو از دست بدی. یادت باشه وقتی تابوت رو دیدی به هیچ عنوان بهش نزدیک نشو و حداقل سه متر دورتر ازش باش و به هیچ عنوان بهش دست نزن.
تا وقتی از طرف الهه آناهیتا بهت اجازه داده نشده بهش زل نزن و سعی کن زیاد نگاهش نکنی. این طنابم برای اینه که اگه به هر دلیلی زنده نموندی بتونیم جسمت رو از معبد خارج کنیم. حتی ما هم اجازه نزدیک شدن به تابوت رو نداریم.
یه لحظه تردید کردم. واقعا دلم نمی خواست بمیرم. دوست داشتم مدت زیادی کنار مهبد باشم.
نگهبان پوزخندی زد و گفت:
-اگه میترسی میتونی همین الان این جا رو ترک کنی ولی اگه از داخل غار بدون دیدن تابوت برگردی و بترسی بدنت توی دهانه غار متلاشی میشه و تبدیل به خاکستر میشی.
عزمم رو جزم کردم. و اولین قدم رو برداشتم.
با ترس و اضطراب قدم بر می داشتم.
هرچقدر جلو تر می رفتم غار تاریک و تاریک تر می شد و حالا به سختی جلوی پام رو می دیدم. تنها چیزی که به گوش می رسید صدای چکیدن قطره های کوچیک آب بود که از سقف نمور غار به زمین سقوط می کرد. بوی نم غار مثل بوی خاک بارون زده بود و حس خوبی به آدم می داد. دیواره های غار تیکه های کوچیک کریستالی رو توی خودشچن مخفی کرده بودن و دیوار غار گه گاهی برق می زد.
دویست متر یا شایدم بیشتر قدم زدم که یهو غار بزرگ شد و تبدیل شد به یه منطقه ی وسیع با شمع های زیادی که روشن بودن و یه تعدادشون آب شده اما هنوز روشن بودن. شمع ها بوی نیلوفر آبی می دادن و فضای غار رو عطرآگین کرده بودن.
یکم جلوتر درست جایی که نور شمع ها از همه بیشتر بود. یه جعبه ی بزرگ بود که همونطچر که عمو شهروین گفته بود روش دوتا مجسمه فرشته ی طلایی بودن. تابون خیلی زیبا بود با حکاکی های هندسی و عجیب روش.
تازه به خودم اومدم و فهمیدم به تابوت زل زدم.
فورا سرم رو پایین گرفتم و به زمین خیره شدم و چند قدم جلوتر رفتم.
یکم جلوتر دقیقا سه متر مونده به تابوت یه حصیر پهن شده بود. جلو رفتم و روی حصیر زانو زدم.
با صدای لرزونی که از ته چاه در می اومد گفتم:
-الهه آناهیتا من باید با شما صحبت کنم.
ولی فایده ای نداشت.
-الهه آناهیتا خواهش میکنم بهم اجازه بدین که بتونم با شما صحبت کنم.
یه لحظه سرم رو بالا آوردم ولی خبری نبود.
romangram.com | @romangram_com