#به_من_بگو_کی_هستم؟_پارت_189
مهبد رو صدا زدم
-مهبد
به سمتم چرخید و به طرفم اومد به دیوار نامرئی اشاره کردم و گفتم:
-اینجاست
دستم رو به سمتش بردم و دست رفت تو...
مهبد کار من رو تکرار کرد اما دیواری نبود و ادامه جنگل بود.
این دیواری بود که فقط من می تونستم ببینمش.
مهبد-من اجازه ورود به حریم معبد رو ندارم و نمیتونی بیام داخل.
دستم رو گرفت، پیشونیم رو بوسید و گفت:
-برو نیسا...به هیچ عنوان نترس از اینجا به بعدش فقط به تو بستگی داره.
با ترس سرم رو به نشونه باشه تکون دادم و به سمت دیوار رفتم. یهو نبود مهبد باعث شد بلرزی چرخید و به سمتش دویدم، محکم بغلش کردم و بعد ازش جداشدم لبخندی بهم زد و گفت:
-تو میتونی.
نفس عمیقی کشیدم و از دیوار گذشتم.
اونطرف دیوار انگار یه دنیای دیگه بود.
وقتی رفتم اون طرف دیوار اولین چیزی که نظرم رو جلب کرد آبی دریا و خورشید درخشان وسط آسمون بود.
خیلی عجیب بود اگه یک قدم عقب می رفتم و از دیوار می گذشتم شب بود و ماه توی آسمون خودنمایی میکرد اما یک قدم جلوتر یه ساحل زیبا بود. دریایی زلال و آبی و مرغ های دریای کوچیک و بزرگ که صداشون با صدای موج های نقره ای دریا در هم آمیخته شده بودن و تنها این سمفونی آشنا و دوست داشتنی بود که سکوت فضا رو می شکست.
محو دریا بودم که حس کردم یکی پشت سرمه. به جلو که نگاه کردم روی ماسه ها کنار سایه ی خودم دوتا سایه ی بزرگ عجیب بود.
با ترس و لرز برگشتم و وقتی اون دوتا غول بزرگ رو دیدم وحشت زده جیغی کشیدم و روی ماسه ها افتادم.
romangram.com | @romangram_com