#به_من_بگو_کی_هستم؟_پارت_188

مهبد ایستاد و به سمتم چرخید.

مهبد-چیزی حس می کنی؟

سرم رو به نشونه ی مثبت تکون دادم و به سمت راستم اشاره کردم.

-باید از این طرف بریم.

باشه ای گفت و کنارم قدم برداشت.

چندساعتی می شد که بوی نیلوفر رو دنبال می کردم اما هیچ خبری نبود. هوا دیگه تاریک شده بود و با چراغ قوه های توی دستمون راهمون رو پیدا می کردیم.

داشتم رای می رفتم که حس کردم چیزی ازکنار پام خزید وحشت زده جیغی کشیدم که مهبد فورا نور چراغ قوه رو روی من انداخت.

با دیدن مار چاقی که دور پام می پیچید وحشت زده نفسم رو توی سینه حبس کردم.

مهبد خم شد یهو گردن مار رو گرفت و به سمت درختی به شدت پرتش کرد. مار به درخت برخورد کرد و روی زمین افتاد.

ترسیده خودم رو توی بغل مهبد انداختم. موهام رو نوازش کرد و از خودش جدام کرد.

توی چشم هام زل زد و گفت:

-همیشه یادت باشه من نمیذارم کوچیکترین آسیبی ببینی نیسا تاوقتی من هستم نباید بترسی. اگه کوچکترین صدمه ای ببینی قلب من درد میگیره و نمیتونم دردتو ببینم. لبخندی به مهربونیش زدم که خم شد و آروم لبم روبوسید و دوباره توی چشم هام زل زد.

یهو بوی نیلوفرآبی روشدیدتر حس کرد و به پشت سر مهبد نگاه کردم. چیزی پشت درخت مخفی شد. مهبد نگاهم رو دنبال کرد و پشت سرش نگاه کرد و گفت:

-چش شده

-اونجا من بوی شدید نیلوفرآبی روحس کردم. انگار یه چیزی پشت درخت ها مخفی شده.

مهبد دستم رو گرفت و به سمت درخت رفتم که موجود پشت درخت که به نظر یه حیوونه وحشی بود شروع کرد به دویدن. بو ازخودش بود. دست مهبد رو کشیدم ودونفری شروع کردیم توی تاریکی دنبالش دویدن. خیلی وقت بود که لابه لای درخت ها دنبال اون حیوون که هنوز نمی دونستم چیه می دویدیم یهو جلوی چشم هامون نا پدید شد. به اون قسمتی که ناپدید شده بود رسیدیم. هردومون نفس نفس می زدیم. مهبد خم شده بود ودست هاش رو به زانوهاش زده بود معلوم بود خیلی خسته شده...

با دقت به لابه لای درخت ها نگاه می کردم. حالا بوی نیلوفرآبی رو بهتر از هروقتی حس می کردم.

دستم رو به درختی زدم که انگار ازش گذاشت. جلوم یه دیوار عجیب نامرئی بود.


romangram.com | @romangram_com