#به_من_بگو_کی_هستم؟_پارت_186
بعد از خداحافظی با همه که با چهره های نگران بدرقمون می کردن سوار ماشین شدیم و مهبد استارت زد.
شیشه ماشین رو پایین دادم.
آسمون صاف و آبی بود تیکه ابر های پنبه ای سفید رنگ کوچیک و بزرگ توی اون آبی پنهاور، شناور بودن و یه منظره ی دلنشین رو می ساختن. رطوبت دریا باعث مرطوب شدن هوا شده بود و می شد گفت هوا یکم سنگین بود.
دریا آروم بود و موج های کوتاه به آرومی به ساحل می رسیدن و گه گاهی از هم سبقت می گرفتن. ماشین از پیچ کوچه ای گذشت و به سمت جلو رفت. حالا دیگه دریا پشت سرمون بود و به چشم نمی خورد از کوچه ی نسبتا باریکی می گشتیم دختر بچه ای درحالی که تیوپ رنگارنگی توی دستش بود و یه تاپ شلوارک صورتی پوشیده بود به سمت دریا می دوید وشوق بازی کردن توی چشم هاش به خوبی مشهود بود. از کوچه که گذشتیم وارد خیابون شدیم. بازم روز شده بود و مردم توی کوچه و خیابون درهم می لولیدند. مرد میوه فروش درحالی که با دستمالی هندونه هارو تمیز می کرد انگار آهنگی رو زیر لبش زمزمه می کرد.
زنی رو دیدم که توی کیفش دنبال چیزی می گشت و پیرمردی رو دیدم که درحالی که یه نون سنگک دستش بود جلوی مغازه ی سبزی فروشی ایستاده بود. هرکسی مشغول زندگی خودش بود. همیشه زندگی این آدما واسم جالب بود جالب بود که هر آدمی داستان مختص خودش رو داره داستان هایی که خیلی جالب و گاهی شاد و غمگین بودن. یهو یاد داستان زندگی خودم افتادم. به جرات می تونستم بگم عجیب ترین داستان بین داستان این آدم ها بود. یاد سختی هایی که پشت سر گذاشتم افتادم و لحظه ای ترس تمام وجودم رو لرزوند.
از پنجره به بیرون زل زده بودم و غرق افکار پریشونم بودم که دست مهبد توی دستم قفل شد. برگشتم و به نیم رخش نگاه کردم. انگار متوجه آشوب درونم شده بود که گفت:
-نگران هیچ چیزی نباش من کنارتم.
همین حرفش برای امیدوار شدن و بهترشدن حالم کافی بود. انقدر عاشقش بودم که فقط بودنش باعث آرامشم بود.
دستم رو روی دکمه ضبط گذاشتم و روشنش کردم.
چندساعتی بود که توی راه بودیم. حالا خورشید وسط آسمون بود و پرتوهای نورانی و آتشینش هوا رو گرم کرده بود.
خوشبختانه خاله آرمیس واسه نهار واسمون الویه درست کرده بود و لازم نبود جایی توقف کنیم.
با سدای قاروقور معدم فهمیدم نیم نگاهی به مهبد کردم که بلند خندید و گفت:
-سبد غذا رو از صندلی عقب بردار.
نیشم رو واسش باز کردم و کمربندم رو باز کردم.
خم شدم و از عقب سبد کوچیک غذا رو برداشتم.
سبد رو بین پاهام گذاشتم ظرف الویه رو از توش بیرون آوردم. لقمه های کوچیک واسه ی خودم و مهبد درست می کردم و دوتامون می خوردیم.
بعد از تموم شدن غذا ظرف رو توی سب گذاشتم و دوباره سبد رو روی صندلی عقب گذاشتم.
مهبد به شدت به فکر فرو رفته بود و سکوت سنگینی بینمون حاکم بود. ترجیح دادم مزاحم افکارش نشم و بذارم فعلا این سکوت بینمون باقی بمونه. سرم رو به شیشه ی ماشین چسبوندم و خیلی زود خوابم برد.
romangram.com | @romangram_com