#به_من_بگو_کی_هستم؟_پارت_185

نگران به صورتم خیره شده بود و چشم های آبیش رو بهم دوخته بود. انگار تو ذهنش چیزی رو می سنجید و میخواست حرفی بزنه. بعد از جدل کوتاه مدتی که با افکارش داشت بلاخره شروع کرد به صحبت کردن...

خاله ملورین- نیسا این راهی که میری واقعا خطرناکه، شایان خیلی موجود خطرناکی شده راستش شایان واقعی خیلی آدم خوبیه ولی شیطان اون رو تسخیر کرده و این بلا رو سرش آورده. شاید اگه اون زمان شایان کینه به دل نمی گرفت شیطان هم نمی تونست بهش نفوذ کنه و ازش یه هیولا بسازه. ازت میخوام کاری رو که چند سال پیش من و عمو شهروینت نتونستیم تموم کنیم تموم کنی و به این نفرین چندهزارساله خاتمه بدی.

آهی کشید و ادامه داد:

- اون موقع من تمام تلاشم رو کردم واقعا دوران ترسناکی بود ولی عشقی که به شهروین داشتم کمکم کرد و تونستیم نجات پیدا کنیم اما فکر نمی کردم شایان بتونه قدرتی به دست بیاره و کاری بکنه... حالا زیاد دیر نشده ما می تونیم شیطان رو شکست بدیم و حتی شایان رو به زندگی برگردونیم. اون واقعا آدم خوبی بود و به همه ی ما کمک زیادی کرد.

دستم رو توی دست هاش گرفت و توی چشم هام زل زد.

-تو اشتباه من رو تکرار نکن و از شایان هیولا نساز و اون رو از دست شیطان نجات بده

لبخند غمگینی زدم و گفتم:

- خاله ملورین نگران نباشین. من نمیدونم دقیقا این قدرت چجوریه ولی تمام تلاشم رو می کنم که بتونم شایان رو نجات بدم.

با صدای در هر دو به سمت در اتاق چرخیدیم.

خاله آبدیس درحالی که می اومد توی اتاق با حالت طلبکارانه دست هاش رو به کمرش زد، ابروهاش توی هم گره خورد و به شوخی گفت:

-خوبم باشه دوتایی نشستین تنها تنها از کی غیبت می کنین؟

خاله ملورین- فکر کردی مثل توایم که خوراکمون غیبت باشع؟

خاله آبدیس-خوبه خوبه نکنه یادت رفته تا چند سال پیش چقد از این و اون غیبت می کردی و چندباری هم گند زدی...

خاله ملورین متکا رو به سمت خاله آبدیس پرت کرد که اون هم متکا رو توی هوا گرفت، زبونش رو واسه ی خاله ملورین درآورد و از اتاق بیرون رفت. عاشق این صمیمیت بینشون بودم. از وقتی که یادمه همیشه همین صمیمیت بینشون بوده و شوخی می کردن.

وقتی خاله ملورین رفت از تخت پایین پریدم و به سمت دستشویی رفتم. بعد از شستن صورتم رفتم سراغ لباس هام و یه تونیک بلند و یه شلوار لی آبی نفتی پوشیدم. میدونستم بعد از خورد صبحانه فورا راه می افتیم و حوصله نداشتم دوبار لباس عوض کنم.

یه رژ صورتی روی لب هام کشیدم و موهام رو بالای سرم بستم.

وقتی از اتاق بیرون رفتم همه دور میز نشسته و مشغول خوردن صبحونه بودن. با این که ویلای مهبد زیاد دور نبود اما دیشب بقیه نذاشتن بره و گفتن چون خستس بهتره همینجا بمونه تا استراحت کنه و صبح زود راه بیافتیم.

بعد از خوردن صبحونه به زن داداش کمک کردم و ظرف ها رو شستم.


romangram.com | @romangram_com