#به_همین_سادگی_پارت_99
-استرس دارم.
-استرس؟ چرا آخه؟
نگاه از آینهی روی دراورم گرفتم و رفتم لب تختم که دقیقا روبهروی آینه بود، نشستم.
-از بس دو شب پیش محیط جدید، محیط جدید کردی اینجوری شدم دیگه. چیکار داشتی؟ خودم داشتم با خیال این که مثل مدرسه است و وقتی معلم میاد همه برپا میکنیم و با یه گروه سرود هماهنگ میگیم«به کلاس ما خوش آمدید.» میرفتم دانشگاه، حالا ببین ترس انداختی به جونم.
خندید از ته دل و امیرعلی هم خندیدن بلد بود.
-محیا این کار رو نکنی ها، بهت میخندن. اونجا مبصر ندارین بگه برپا و برجا، یه بار تو نگی.
اینبار من از سر خوشحالی خندیدم، بالاخره داشت اخمها تموم میشد و شوخی جایگزینش.
-نخیر نمیگم. حالا شب میای دنبالم؟ کلاسم تا ساعت هشت و نیمه. بیای قوت قلبی، اگه میشه؟
لحنش جدی شد و به من ناز کردن نمیاومد.
-ماشین ندارم، میدونی که.
romangram.com | @romangram_com