#به_همین_سادگی_پارت_87
-محیاجان! حالا امیرعلی؟ چرا قضاوتم کردی بدون اینکه من رو بشناسی؟ واقعا چی فکر کردی در مورد من؟
-زندگی یه حقیقته محیا. بیا با هم رو راست باشیم، سعی نکن نشون بدی بیاهمیت بودن چیزهایی رو که برات مهم هستن و بعداً مهم میشن.
-هیچوقت دورو نبودم و دلم نمیخواد بشم.
نگاهش چرخید روی نیمرخم؛ ولی سر نچرخوندم.
-نگفتم دورویی.
-همهی حرفهای من و نفیسه خانوم رو شنیدی؟
پوفی کرد و به نشونهی مثبت سرتکون داد.
-خوبه پس جوابهای منم شنیدی. همهی حرفهام از ته قلبم بود نه از روی احساسات، از روی عقل و منطق بود. امیرعلی من آدمها رو با مال دنیا و هر چیزی که قراره برای همین دنیا بمونه متر نمیکنم.
-کلاسهات از کی شروع میشه؟
اینبار من سر چرخوندم روی نیمرخش و این بحث عوض کردن برام گرون تموم شد.
romangram.com | @romangram_com