#به_همین_سادگی_پارت_85
صدام میلرزید از ناراحتی و این اصلا خوب نبود.
-نفیسه خانوم، اهمیت نمیدم به این حرفهایی که میگین. این قدر امیرعلی برام عزیز و بزرگ هست که هیچوقت خجالت نکشم جلوی دوستهام ازش حرف بزنم. مهم نیست که از مال دنیا هیچی نداره، مهم قلب و روح پاکشه که خوشحالم سهم من شده.
به مذاقش خوش نیومد این حرفهای من و اخم کرده بود.
-این حرفهات خریدار نداره دیگه محیا جون. وقتی که وارد محیط دانشگاه شدی و یه پسر تحصیلکرده و آقا و باکلاس دلش برات بره اونوقته که میفهمی این روزها این حرفها اصلا خریدار نداره. بیشتر شبیه یه شعاره برای روزهای اولی که آدم فکر میکنه خوشبختترین زن دنیاست.
-شاید خوشبختترین زن دنیا نباشم؛ ولی این رو میدونم من کنار امیرعلی خوشبختترینم و شعار نمیدم. اگه واقعا محیط دانشگاه جوریه که هر نگاهی هرز میره حتی روی یه خانوم شوهردار ترجیح میدم همین الان انصراف بدم. همون دیپلمه بمونم بهتر از اینکه بخوام جایی درسم رو ادامه بدم که دنیا رو برام با ارزش میکنه و آدمهای باارزش رو بیارزش.
دیگه مهلت ندادم بهش برای ادامه حرفهای مسخرهش که حسابی عصبیم کرده بود. به خاطر احترام ببخشیدی گفتم و بلند شدم و بدون نگاه کردن به کسی از هال بیرون اومدم و رفتم توی حیاط. نفس عمیق کشیدم یه بار... دوبار... سه بار، هوای سرد زمستونی خاموش میکرد آتیشی که از حرص و عصبانیت توی وجودم شعله کشیده بود. نمیدونستم نفیسه چطور روش میشد جلوی من پشت سر امیرعلی بد بگه، که شوهرم بود یا عمو احمدی که شوهر عمهم و پدرشوهر خودش. نمیدونم تا حالا یک درصد هم با خودش فکر نکرده این امیرمحمدی رو که حالا باکلاسه و تحصیلکرده به قول خودش، حالا هم براش شوهرِ نمونه زیر دست همین عمو احمد بیسواد بزرگ شده و آقا؟! فکر نکرده که با سختیهایی که همین عمو احمد کشیده امیرمحمد تحصیل کرده و شده مهندس؟! حالا به جای افتخار کردن، این باید میشد مزد دست عمو احمدی که کم نذاشته بود توی پدری کردن، حتی احترام به عروسی که یادم میاد برای مجلس عروسیش هرچی اراده کرده بود عمو کم نذاشته بود براش.
-سرده، سرما میخوری.
با صدای امیرعلی نگاهِ به اشک نشستهم رو از درخت خشک شدهی باغچه گرفتم و به امیرعلی که حالا داشت لب پله کنارم مینشست دوختم. امیرعلی هم صورتش رو چرخوند و نگاهش رو دوخت توی چشمهام و من بیاختیار اشکهام ریخت، فقط هم به حال خودم. نفس بلندی کشید و نگاه از من گرفت و با صدای گرفتهای گفت:
-گریه نکن محیا.
نگاهش روی همون درخت خشکیدهی انار ثابت شد و با یه پوزخند پر از درد گفت:
romangram.com | @romangram_com