#به_همین_سادگی_پارت_84


مغزم داشت سوت می‌ کشید و تازه می‌فهمیدم دلیل رفتارهای چند شب پیش امیرعلی رو که خونه ما بود، دلیل کلافگیش رو. بی‌اختیار با لحن تندی گفتم:

-ولی امیرعلی همیشه مرتب بوده.

عصبی شده بودم و خیر سرم خواستم این‌جوری از امیرعلی طرفداری کنم، کاش یاد می‌گرفتم با آرامش راحت‌تر میشه این کار رو کرد. باز هم به خنده الکیش که حسابی روی اعصابم بود ادامه داد.

-آره خب؛ ولی خب شغلش این‌جوریه دیگه. به هر حال اثر این شغلش بعد از سال‌ها رو دست‌هاش میمونه. خلاصه این‌که فکر کنم فرصت‌های خوبی رو از دست دادی محیا جون.

حس بدی داشتم. هیچ وقت مهم نبود برام بالای شهر یا پایین شهر بودن، هیچ وقت اهمیت نمی‌دادم به مدرک درسی. من برای آدم‌ها به اندازه شعورشون احترام قائل بودم و به نظرم عمو احمد، بی‌سوادی که پیشرفت نکرده بود، برام دنیایی از احترام بود به جای نفیسه‌ای که با مدرک فوق لیسانسش آدم‌ها رو روی ترازوی پول‌داری و لباس‌های تمیز و مارک اندازه می‌کرد و به شغل و باکلاس بودشون احترام می‌ذاشت به جای شخصیت و آدم بودن که این روزها کم پیدا می‌شد.

لحنم تلخ‌تر از قبل شد و من روی امیرعلیم غیرت داشتم.

-خواستگاری امیرعلی برام یه فرصت طلایی بود من هم از دستش ندادم.

انگار دلخور شد از لحن تلخم.

-ترش نکن محیا جون. هنوز کله‌ت داغ این عشق و عاشقی‌ها تو سن کمه، واستا دانشجو بشی بری تو محیط دانشگاه اون‌وقت ببینم روت میشه به همون دوست‌هات بگی شوهرت یه دیپلمه‌ست و تعمیرکار ماشینه، اون هم کجا پایین شهر و تازه با اون همه سخت کار کردنش یه ماشین هم هنوز از خودش نداره.

مهم نبود حرف‌های نفیسه، اصلا مهم نبود. من مال دنیا رو همیشه برای خود دنیا می‌دیدم و چه کسی رو می‌شد پیدا کرد که ماشین و خونه‌ش رو با خودش برده باشه توی قبر؟ پس اصلا مهم نبود داشتن این چیزها، مهم قلب امیرعلی بود که پر از مهربونی بود؛ مهم امیرعلی بود که از عمو احمد بی‌سواد خوب احترام به بزرگتر رو یاد گرفته بود. مهم امیرعلی بود که موقع نمازش دل من می‌رفت برای اون افتادگیش، مهم امیرعلی بود که ساده می‌پوشید؛ اما مرتب و تمیز.

romangram.com | @romangram_com