#به_همین_سادگی_پارت_66
محمد به محسن روبهروش چشمکی زد و با تخسی گفت:
-خب حالا برو. فقط مواظب باش این قدر هول کردی شست پات نره تو چشمت.
دلم نیومد بدون نیشگون از کنارش بگذرم، گاهی شورش رو در میآوردن این دوقلوها برای اذیت کردن من.
با قدمهای تندم تقریبا جلوی امیر علی پریدم؛ چون سر به زیر بود با ترس یه قدم عقب رفت و من نتونستم جلوی خندهم رو بگیرم. دوست داشتم زودتر از بقیه ازش استقبال کنم، گرم و عاشقانه.
-سلام. ترسوندمت؟
نفس بلندی کشید و سعی کرد چپ چپ نثارم نکنه، این رو از نگاهی که گرفت فهمیدم.
-سلام، گمون کنم آره.
دستم رو جلو بردم. تخس خندیدم و اون اخم کوچولوی روی پیشونیش رو تکرار کرد.
-ببخشید. خوش اومدی، خوبی؟
به دستم نگاهی کرد و سرش کلافه پایین افتاد و دستهاش جایی تو دست من جا گرفتن و مشت شدن.
romangram.com | @romangram_com