#به_همین_سادگی_پارت_65
خندیده بود و من هنوز گرم میشدم وقتی این خاطره یادم میاومد. به نباتهای کف دستم نگاه کردم، اینبار هم بهشون لبخند زدم. این دومین دفعهای بود که از امیرعلی نبات میگرفتم برای خوردن چای، پس مطمئناً چای بیشتر مزه میداد با این نباتها به جای قند.
***
امشب نوبت مامان بود دامادش رو پاگشا کنه. دو شبی بود امیرعلی رو ندیده بودم و تلفنهامون هم توی یه احوالپرسی ساده خلاصه میشد، به خواستهی امیرعلی که زود خداحافظی میکرد. انگار وقتی امیرعلی من رو نمیدید خیلی ازش دور میشدم و مثل یه غریبه.
با شونه موهام رو به داخل حالت دادم و با یه تل عروسکی روی سرم جمعشون کردم. موی کوتاه به صورت گردم بیشتر میاومد، هر چند خیلی وقتها دوست داشتم و اراده میکردم بلندشون کنم؛ ولی آخر به یه نتیجه میرسیدم چون حوصلهی ندارم به موی بلند برسم، موی کوتاه بیشتر بهم میاد. با سرخوشی کمی بیشتر به خودم خیره شدم تا مطمئن بشم قشنگم. چند دونهی ریز زیرِ ابروهام در اومده بود و خودنمایی میکرد، هنوز هم صورتم به موچینهای تیز عادت نکرده بود. همهی وجودم پر از خنده شد، روز اول که ابروهای دخترونهم پهن و مرتب شده بود، نزدیک نیم ساعت فقط به خودم توی آینه خیره شده بودم و چه لذتی برام داشت حالا که کسی شریک زندگیم میشد و صاحب زیباییهای صورتم که از حالت دخترونه در اومدهم و چهرهم خانومی شده. حالا که میدونستم هر نگاه هرزی نمیتونه روی صورتم بشینه و این قشنگ شدنم فقط میشه برای امیرعلی.
با صدای زنگ در، از اتاق بیرون پریدم و بیخیال صندلی شدم که پشت سرم چپه شد. قبل از رسیدن به آیفون محکم خوردم به محسن که آخش بلند شد.
-چته تو؟! شوهر ندیده.
خجالت کشیدم از این حرفش جلوی مامان و بابای خندون و نیشگونی از بازوش گرفتم که دادش هوا رفت و محمد با تخسی تمام دکمهی باز شدن در رو فشرد.
-خب بابا، بیا برو تو حیاط استقبال شوهرت، داداش دو قلوم رو کشتی.
حس میکردم صورتم سرخ شده، صدای خنده بابا بلندتر شد. قدمهام رو تند کردم سمت حیاط و همونطور که از کنار محمد رد میشدم گفتم:
-دارم براتون دوقلوهای خنگ.
romangram.com | @romangram_com