#بازتاب_پارت_172


_ باید خودم برم.

_ لازم نکرده.

عصبی خیز برداشتم کفشامو ازش پس بگیرم.

_ این کارها یعنی چی؟ من که بچه نیستم.

کفشامو پرت کرد و مچ دستمو گرفت و کشید. شروع کردم به تقلا کردن و اون ولم کرد اما صدای فریادش باعث شد از ترس تو خودم مچاله شم.

_ بچه نیستی اما خودخواهی بچگونه داری. برات فقط شرایط خودت و چیزی که می خوای مهمه. نظر اطرافیانت هیچ اهمیتی واسه تو نداره...بهم نگاه کن! برات مهم نیست بدونی چه حالی پیدا می کنم وقتی می بینم می ری که اون عوضی رو ببینی؟ چقدر داغون می شم وقتی علاقه ی منو می بینی و فقط انتقامت برات مهمه؟

قسم می خورم وقتی دست دراز کرد و گوشه ی شالمو گرفت، توصداش بغض بود.

_ نمی خوای بفهمی چه عذابی می کشم با این تغییرات ناچیز بیشتر از قبل به چشم می یای؟ اونم به چشم کی؟...یه عوضیِ خودخواهِ نامرد.

شالمو با خشونت ازسرم کشید و موهای کوتاه و ل*خ*ت جلوی سرم،رو چشمام ریخت.

_ دلم نمی خواد اینو برای اون مردک سر کنی.

دوتا دستشو روی شونه ام گذاشت و منو به طرف خودش کشید. نزدیک تر از ه*ر*زمان دیگه ای روبروی هم ایستاده بودیم و عطر گرم و ملایمش نه تنها مشامم که همه ی وجودمو درگیر خودش کرده و مغزمو انگار از کار انداخته بود.

_ نمی تونم ببینم واسه دیدن اون اینطوری...

بغض مانع از ادامه ی حرفاش شد.

نگام کم کم از چشماش که یه درخشش خاص و جذب کننده داشت عبور کرد و اجزای دیگه ی صورتشو بررسی کرد. ته ریش مختصرش لمس بصریمو قلقلک داد و باعث شد بی اراده لبخند بزنم. مطمئن بودم اون که حالا درسکوت ،مات و بهت زده به لبخندم خیره ست دیگه در داشتن سلامت عقلیم شک داره. بی توجه به این برداشت خنده دار خیره شدم به لب هاش. یه برجستگی محو و دوست داشتنی که قدرت جاذبه اش انگار ازچشماشم بیشتر بود. نفهمیدم داره چه اتفاقی می افته، فقط حس می کردم لحظه به لحظه زاویه ی نگاهم نسبت به صورتش تنگ تر می شه و اون عطر گرم و ملایم قوی تر از همیشه مشاممو پر کرده بود. بازدم گرم نفس هامون خلسه ی سکرآوری داشت و من مسخ شده و بی اراده به سمتش کشیده می شدم.

صدای پیاپی زنگ در باعث شد جفتمون تکان شدیدی بخوریم و من یه قدم عقب برم. نگاه ناباور هومن و قلبم که داشت از سینه ام بیرون می زد باعث شد از شدت ترس بلرزم. ماداشتیم چیکار می کردیم؟!!

_ می رم ببینم کیه.

صداش به حدی ضعیف و نارسا بود که چندان مطمئن نبودم اصلا همچین چیزی رو گفته باشه. مثل یه نسیم خنک از کنارم گذشت و به سمت در رفت. من اما بادرموندگی دستای یخ زده مو رو پوست ملتهب و داغ صورتم گذاشتم و ذهنم سریع شرایطی که چند لحظه پیش توش بودم،بررسی کرد. مامی خواستیم همدیگه رو...

باچیزی که جلو چشمام اومد دویدم تو اتاق و درو پشت سرم بستم و نفس نفس زنان بهش تکیه دادم. یعنی اگه کسی سرنمی رسید با اتفاقی که می افتاد مطمئن بودم تا عمر دارم نتونم تو چشمای هومن نگاه کنم.

چرا این حس علاقه اینقدر سرکش و عصیان گر شده بود؟ منی که می خواستم نادیده اش بگیرم حالا چطور می تونستم جلوی این افسارگسیختگی بایستم؟

مشت آرومی به سرم زدم و خودمو به خاطر رفتارم ملامت کردم. خاک به سرم،یعنی من میخواستم هومن رو ببو*سم؟

لبمو از شدت خجالت و شرم گاز گرفتم و صورتمو پشت دستام پنهون کردم. اینهمه سال کنارش زندگی کردم، بارها بارها دونفری زیر یه سقف تنها بودیم،حتی شده تو ب*غ*لش گریه کرده بودم و اون دلداریم داده بود اما هیچ وقت این حس کشش نبود. این حس غیرقابل مهار و ویران کننده که بهم جسارت می داد تا این حد به هومن نزدیک شم و اونو نه خواه*ر*زاده ی بابابزرگ و حامی بچگی هام،نه عشق قدیمی عمه شکوفه و نه حتی مخاطب شعرهای نوجوونیم ببینم.

پای یه جاذبه ی قوی تر در میون بود و این جاذبه چنان ترسی به دلم می انداخت که با اینکه درونم از شدت هیجان کوره ی آتیش بود اما می خواستم که فرار کنم، از هومن و هرچیزی که منو بهش مربوط می کنه.

romangram.com | @romangram_com