#بازتاب_پارت_171


سر راهم گوشیمو که پیش از حاضر شدن برای شارژ گذاشته بودم،از رو عسلی تو نشیمن برداشتم و به سمت در ورودی رفتم.

کفشام جفت شده تو دستم بود که کلیدی تو قفل چرخید و چندثانیه بعد هومن به من که غافلگیر و مات جلوش ایستاده بودم،نگاه کنجکاوانه ای انداخت.

_ جایی می خواستی بری؟

_ ژاله زنگ زد و گفت یه سر برم پیششون.

چشماشو ریز کرد و با بدبینی پرسید.

- مطمئنی؟ تا همین دوسه دقیقه پیش که جلوی در خونه باهاش در مورد شرایط رضا و نتیجه ی پیگیری پرونده اش تو بهزیستی حرف می زدیم،چیزی نگفت.

سرمو باناراحتی پایین انداختم و گوشه ی لبمو گاز گرفتم. انگارنمی تونستم هیچ رقمه به این بشر دروغ بگم .

یه قدم بهم نزدیک شد و من بی اختیار عقب کشیدم.

_ اونی که می خوای ببینیش ژاله نیست، درسته؟

سرمو بلند کردم و زل زدم توچشمایی که رنگ نگاهش این روزا عوض شده بود. یه حس غیرقابل مهارِ خواستنی توش بود که دلمو می لرزوند و نفسمو توسینه حبس می کرد.

_ نمی خوای جوابمو بدی؟

_ میشه بعداً توضیح بدم؟ من باید الآن برم.

با چیزی که گفتم ابروهاش تو هم گره خورد.

_ می خوای بری... ببینم نکنه داری می ری اون مردک، روزبه رو ببینی؟

با درموندگی لب زدم.

_ باید همه چیزو تموم کنم یا نه؟

یهو جوش آورد.

_ اینجوری؟! با این سر و وضع؟ عجب وداع تلخی.

مطمئن بودم سرو وضعم مناسبه و هیچ ایرادی توش نیست اما از هومن این روزا شنیدن این بهونه های بنی اسرائیلی چندان بعید نبود.

دست دراز کرد و با خشم کفشامو ازم گرفت.

_ لازم نکرده جایی بری. خودم می رم همه چیزو مرد و مردونه تمومش می کنم.

با اینکه از حرکت پیش بینی نشده اش جا خوردم اما عقب نشینی نکردم. تموم کردن از نظر هومن اونم از جنس مردونه اش چیزی نبود که بتونه منو قانع کنه.

romangram.com | @romangram_com