#بازتاب_پارت_165


_ این سرکشی هارو که ازت می بینم دیوونه می شم.

ناراحت لب برچیدم.

_ چرا واسه یه بارم شده درکم نمی کنی؟ چرا بهم حق نمی دی؟

سعی کرد بازومو بگیره.

_ چون هم تورو می شناسم و هم این بازی رو. خودم تجربش کردم، مطمئن باش تهش دیگه هیچی مثل اولش نمی شه مگه اینکه از نیمه ی راه برگردی.

با بغض جواب دادم.

_ برگشتن انگیزه ی قوی تر میخواد من ندارمش.

آروم تکانم داد.

_ به خاطرمن.

فقط نگاش کردم و سکوت بینمون حجاب کشید. اما صدای گوشیم هردومون رو از این خلسه ی چندثانیه ای بیرون آورد. به طرف اتاق خواب قدم برداشتم که مانعم شد.

_ جوابش رو نده.

_ نمی تونم.

فریادش چهارستون بدنمو لرزوند.

_ دِ لعنتی بفهم، وقتی دارم ازت خواهش میکنم واسه این نیست که نمی تونم جلوتو بگیرم، اگه فقط قضیه اون حمایت همیشگی بود، دست و پاتو می بستم و مینداختمت تو اتاق و حساب اون عوضی رو هم میذاشتم کف دست. اما الآن خواهشم واسه اینه که...

عصبی به صورتش دست کشید.

_ نمی خوام ببینم به خاطر هر فکر مزخرفی که تو سرته اون آشغال رو به من ترجیح بدی.

اشک تو چشمام حلقه زد و شونه هام خم شد.

_ ترجیح نمی دم.

_ پس چرا از این بازی دست نمی کشی؟

صدام بی اختیار لرزید.

_ باید بسوزه...درست به اندازه من.

بهت زده و نگران بهم زل زد، انگار برداشت های خودش از دلیل ارتباطم با روزبه و اون انتقام مسخره رو باور نداشت.

romangram.com | @romangram_com