#بازتاب_پارت_164


_ شنیدی چی گفتم؟

کلافه لب زدم.

_ بازدوباره شروعش نکن.

_ توچرا تمومش نمی کنی؟

_ برات مهمه که بدونی؟ چرا یکی پیدا نمی شه به خواسته ی من، به احساساتم احترام بذاره؟

_ نگو که این کارهات به خاطر علاقه به روبه ست... اون روزی که فهمیدی زن و بچه داره چیز دیگه ای می گفتی.

_ حالا نظرم عوض شده.

سرخم کرد و صاف تو چشمام زل زد.

_ مثل حست به من؟

بغضم گرفت، مظلومانه سربلند کردم و بهش خیره شدم.

- داری چیو به رخم می کشی؟ حسی که دیگه نیست؟

دستش روی شونه ام نشست و آروم اونو فشرد. با لحنی که تپش قلبمو بالا می برد، پرسید.

_ مطمئنی که دیگه نیست؟

جوابی ندادم و اون کلافه رهام کرد.

_ خودم درستش می کنم. نمیذارم اون عوضی تورو ازم بگیره.

_ نمی تونی جلومو بگیری.

واسه چی لج کرده بودم، راستش خودمم دقیقا نمی دونستم. هومن با ناراحتی نگام کرد.

_ اون مردک رو از زندگیت حذف کن.

_ اون اصلا تو زندگیم نیست که بخوام حذفش کنم.

_ پس چرا بی خیالش نمی شی؟

_ یه خورده حساب باهاش دارم.

صداش بی اختیار بالا رفت.

romangram.com | @romangram_com