#بازتاب_پارت_158


_ عمه زهرا چیزی نگفت؟!

_ شکوفه دیشب زنگ زد و کلی داد و بیداد راه انداخت. مامانم از دست هومن ناراحت شد. میخواست پاشه بیاد اونجا منتها من گفتم یه چند روز دندون روجیگر بذاره تا خود هومن این قضیه رو حل کنه. اما فکر کنم همه چیز به این آسونی هام نباشه درسته؟

_ راستش یه کار ناتموم برام مونده که نمی تونم بی خیالش شم. ولی عمه شکوفه و هومن مخالفن. اینه که افتادن به جونم و هرکدومشون یه جور منو تو منگنه گذاشتن.

_ من از این موضوع خبر نداشتم اماخوب می دونم که اونا اگه مخالفتی هم می کنن از سر دوست داشتنه. ببین چقدر براشون مهمی که بعد اینهمه سال هردوشون تو یه جبهه هستن.

_ خودمم موندم والله. این روزا بدجوری گیج و داغونم.

_ نمیخوام نصیحتت کنم پریسا ولی از خودت بپرس اون کار ناتموم ارزششو داره اطرافیانت بابتش ناراحت باشن؟

به طرز ناشیانه ای بحث رو عوض کردم.

_ عمو رشیدم فهمیده؟

با کمی مکث جواب داد.

_چیزی که نگفت ولی مطمئنم بابت جفتتون نگرانه.

راستش از اینکه یه بار دیگه هومن به خاطر این تصمیم احساسی انگشت نمای این و اون شه، دچار ترس و تردید شدم.

_محیا تورو خدا باهاش حرف بزن بذاره برم. اینجا موندنم اشتباهه. به خاطرمن خالد آواره شده،عمه شکوفه داره دق می کنه و هومن خودش عذاب می کشه.

_ می خوای بهش چی بگم؟ من داداشمو خوب می شناسم اون کوتاه نمی یاد.

_ اما اینجوری واسه هردومون بد می شه.

با شیطنتی که تو صداش بود، گفت:

_ شکوفه می گفت هومن واسه تو یه خوابایی دیده. ببینم حالا قراره تعبیر شه یا نه؟

نتونستم جلو خنده مو بگیرم.

_ تهدیدم کرده دست از پا خطا کنم، عقدم کنه.

_ ایول دمش گرم.

_محیا دیوونه شدی؟!

_ جون من، این تن بمیره تو هم بدت نمی یاد مگه نه؟ راستش اونموقع که شکوفه شوهر کرد و رابطه ی بابام و هومن بهم خورد و اون بیشتر از قبل به تو و دایی نزدیک شد، حس کردم شاید قسمت باشه شما دوتا با هم ازدواج کنین اما یه بار که حرفشو پیش آوردم هم هومن عصبانی شد هم مامان.

ته دلم با این حرفش خالی شد.

romangram.com | @romangram_com