#بازتاب_پارت_157
درخونه با تیک کوچیکی باز شد و من بی هوا از جا پریدم و از آشپزخونه بیرون زفتم. هومن با شونه های افتاده وارد شد و درو پشت سرش بست. آروم و زیر لب سلام کرد و بی اعتنا به حضورم، به سمت اتاق خالد رفت.
نتونستم اینو طاقت بیارم. اشک حلقه زد تو چشمام و با حرص پرسیدم.
_ فقط سلام؟! حرف دیگه ای واسه گفتن نداری؟
جلوی در اتاق ایستاد و بدون اینکه به طرفم برگرده خونسرد و بی توجه جواب داد.
_ مثلا؟
_ داشتم از ترس سکته می کردم، نمی خوای بگی تا الآن کجا بودی؟
ناغافل به طرفم برگشت و عصبی گفت:
_ سوال خوبیه، اتفاقا منم صبح میخواستم همین رو ازت بپرسم که تو خیلی قشنگ جوابمو دادی.
رفت توی اتاق و درو محکم بهم کوبید. همونجا گوشه ی دیوار از شدت فشار روحی بدی که روم بود،وارفتم و به دربسته ی اتاق خیره موندم.
صبح با صدای زنگ گوشیم از خواب پریدم. چشمامو به سختی باز کردم و نگاهی به اسمی که روی صفحه بود، انداختم و با تصور اینکه تا الآن حتما همه ی خبرها به گوششون رسیده، هراسون تو جام نشستم.
_الو سلام محیا جان.
صدای پر انرژیش مایه ی دلگرمی بود.
_ سلام آلاتی تیِ زهرا خانوم. کجایی؟ خواب که نبودی؟
سعی کردم صدامو صاف کنم.
_ نه خواب نبودم، یعنی بیدار شدم. خوبی؟
_ شکر خدا. شنیدم بعضی ها بدجور گردو خاک به راه انداختن آره؟
_ پس خبرش به گوش شمام رسیده.
_ ببینم اذیتت که نکرد؟
صدامو پایین آوردم.
_ باهام قهره.
_ فدای سرت، پسره ی زور گو.
کمی این پا و اون پا کردم.
romangram.com | @romangram_com