#بازتاب_پارت_135
ژاله با تیزبینی حرفمو رو هوا گرفت و گفت:
_ تو دلخوری که اون چرا از خودت نمی پرسه؟
بی دلیل رو صندلیم جابه جا شدم و نگامو دزدیدم.
_ من همچین منظوری نداشتم.
بالبخند خم شد و دستشو روی زانوم فشرد.
_ نگرانه که بیشتر از این ازش دور شی.
حرفی نزدم و اون با میل و رغبت بیشتری سعی کرد قانعم کنه.
_می بینی چیزای بهتری واسه فکر کردن وجود داره چرا خودتو درگیر آدمی می کنی که حتی عرضه نداره زندگی از هم پاشیده شو جمع و جور کنه؟
_ روزبه این زندگی رو نمی خواد. اون زن دوساله که ازش جدا زندگی می کنه،دوستش نداره.
_ اما ازش یه بچه داره که از قضا مریضه و تو این شرایط هرسه نفرشون نیاز دارن که کنار هم باشن.
سرمو پایین انداختم.
_ فکرمی کنی اینو نمیدونم؟
_ پس دنبال چی هستی؟! این آشیونه رو قراره کجا بسازی؟
خونسرد و بی تفاوت جواب دادم.
_ آشیونه ای در کار نیست.
مات و ناباور زل زد تو چشمام و نتونست واکنشی نشون بده.
فرصت یک ساعته ی ناهار و استراحت رو داشتم تو محوطه قدم می زدمو به چیزهایی که روزبه می گفت، گوش می دادم.
_ پس همه فهمیدن، حالا میخوای چیکارکنی پریسا؟!
_ برام مهم نیست، این منم که درنهایت تصمیم می گیرم.
یه سکوت رضایتبخش بینمون ایجاد شد که من درنهایت شکستمش.
romangram.com | @romangram_com