#بازتاب_پارت_134
لیوان دم کرده رو برداشتم و عطرشو به مشام کشیدم.
_ ترست بی مورده. امیرعلی عاقل تر از این حرفاست،اون دقیقا می دونه داره چیکار می کنه.
سرتکان داد و به لیوانم اشاره کرد.
_ بخور تا سرد نشده.
_ این تجویز بابت چیه؟ تا اونجایی که یادمه واسه سرما خوردگی ازاین دم کرده به خوردم می دادن.
شونه بالاانداخت و دستاشو تو هم قلاب کرد.
_ حالام زیاد فرقی نمی کنه. این روزا مغزت سرما خورده.
اخمامو تو هم کشیدم.
_ تورو خدا تو دیگه شروعش نکن.
_ اصلا دلم نمی خواد توکارت دخالت کنم اما به نظرم تصمیمت احساسی و بچه گانه ست. تو دوستش نداری اینو خیلی راحت...
حرفشو با ناراحتی قطع کردم.
_ من بزرگترین ضربه رو از همین دوست داشتنش خوردم. چطور می گی دوستش ندارم؟
_ مطمئنی؟! پریسا با خودت صادق باش. می شه تو دوسه ماه آدم به این حس برسه؟
_ من بهش اعتماد کردم.
_ تو بیست و هفت سالته دختر.
لیوانمو دست به دست کردم.
_ اما این دلیل نمی شه اشتباه نکنم.
_ حالا می خوای چیکار کنی؟ زندگی زن و بچشو که این وسط از همه بی گ*ن*ا*ه ترن بهم بریزی؟
سکوتم، ژاله رو که نمی تونست بیشتر از این خودشو بی تفاوت نشون بده عصبی کرد.
_ همه ی اطرافیانت نگرانتن. روزی نیست هومن پیگیر ارتباط من و تو و دلیل این رفتارهات نباشه.
باپوزخند جرعه ای از محتوای لیوانمو نوشیدم.
_ خوبه واقعا تحت تاثیر قرار گرفتم. اونوقت چرا نمی یاد اینو از خودم بپرسه؟
romangram.com | @romangram_com