#باز_آ_و_بر_چشمم_نشین__پارت_82

مات نگاهت کردم : من که گفتم …

عصبی و بی حوصله گفتی : اونایی که گفتی رو نه … راستشو بگو … واسه چی عکستو دادی ؟ چرا فکر کردی خوشم میاد سور پرایزم کنی ؟ اونم چی … اینکه یه مرد دیگه عکس بی حجابتو واسم نقاشی کنه …

ــ صفا من عکسمو به هیچ کس ندادم …

ــ اما اون تابلو از روی عکس تو کشیده شده … عکست اگه بدون اطلاعت و توسط طراوت از اتاقت دزدیده شده بود الان باید گم و گور شده باشه درسته ؟ ولی من رفتم و اونو تو کشوی میزت پیدا کردم … این یعنی چی ؟ یعنی خودت برگردوندیش سر جاش .

ــ من نمی دونم چطوری … کار من نبوده … خواهش می کنم باورم کن …

فریاد زدی : آخه چطوری ؟ هان ؟!

در خود مچاله شدم … چطور میتوانستم ثابت کنم ؟ تو حرف خودت را می زدی … باور خودت را داشتی …

دوباره گفتی : چند بار باهاش بیرون رفتی ؟

فقط نگاهت کرم … چه بی رحم بودی و من نمی دانستنم .

ــ باهم … هیچ وقت باهم … تنها هم شدین ؟ بدون طراوت … تو خونه شون …

برایت سخت بود بر زبان راندن آن کلمات … نفس کم آوردی … دم عمیقت نشان از حال خرابت می داد … سینه ات چون من تنگ بود …

چشم هایم را بستم بر روی این حقیقت تلخ که تو دیگر به من اطمینان نداری و تا کجا پیش رفته ای … تا آنجا که مرا … با تارخ … آه .. خدای من … دیوانه کننده بود … چه دقایق سختی را پشت سر گذاشتم …دستم به سمت دستگیره رفت که فریادت مرا بر جا میخکوب کرد : بتمرگ سر جات … جوابمو ندادی …

دلم می خواست خون ببارم به جای اشک : خفه شو صفا … خفه شو … ازت متنفرم … چرا داری همچین سوالی از من می پرسی ؟ خجالت نمی کشی ؟

و گریه امانم را برید …





اشک های روانم … چشم های غمگینم لحظه ای نگاهت را نگران … دلواپس کرد … اما خیلی زود بی تفاوت نگاهت را گرفتی …

ــ تا بهم ثابت نکردی همون شهرزاد پاکی که بودی هستی دلم ازت صاف نمی شه … دلم خیلی گرفته شهرزاد … من به تو اعتماد داشتم … توقع نداشتم چنین اشتباهی رو مرتکب بشی ….

ماشین را به حرکت در آوردی … بی هدف چرخی در خیابان زدی …

ــ اشکاتو پاک کن … این موضوع بین من و تو می مونه … دلم نمی خواد کسی چیزی بشنوه و بهش شاخ و برگ بده و یک کلاغ چهل کلاغ کنه … و اوضاع از اینی که هست بدتر بشه .

این حرف را که زدی … گریه ام شدید شد ..دلم به حال تو می سوخت … می توانستم حس و حالت را درک کنم … اینکه غرور مردانه ات چقدر شکسته است … اینکه فکر کنی من به تو خیانت کرده ام .

رنجیده تر و بد بین تر از آن بودی که فکرش را می کردم … حتی نخواستی و نتوانستی آرامم کنی .

romangram.com | @romangram_com