#باز_آ_و_بر_چشمم_نشین__پارت_81


ــ تو نبودی که می گفتی خونواده ام با رابطه ی من و تو مخالفت می کنند و تو به خاطر تارخ نمی تونی دست از این دوستی بکشی ؟ نمی گفتی از سخت گیری های خونوادت خسته شدی و از اینکه با پسر عمه ات نامزد کردی پشیمون شدی ؟ نمی گفتی حست به اون مثل وقتیه که بچه بودی نه چیز دیگه ؟ تو حتی می گفتی رامین بیشتر از صفا دوستم داره … بیشتر از اون مراقبمه …

قلبم داشت از سینه بیرون می زد … پستی و وقاحت تا چه حد ؟ روبه روی تو ایستادم … نگاه طوفانی ات را به دیده ام دوختی گفتم : تو که باور نمی کنی ؟

ــ اگه تو نگفتی این حرفا رو از کجا می دونه ؟ بهم ثابت کن دروغ می گه …

ــ اما … چطوری ؟ من نمی دونم … من هرگز این حرفها رو بهش نزدم ….

پوزخندت دلم را به درد آورد : پس حتما من بهش زدم…

ــ پس اگه اینطوره منم باور کنم که طراوت عاشقت شده ؟ تارخ می گفت که طراوت عاشق نامزدت شده …

فریادت خاموشم کرد : مگه تو واقعا با او رابطه داشتی ؟ کی همچین حرفی به تو زد ؟ چرا به من نگفتی ؟

طراوت هم از فرصت استفاده کرد : حالا باورت شد که من می گم باتارخ ارتباط داره ؟ تارخ برای سرد کردن رابطه ی شما این حرفو بهش زده …

ــ همه اش دروغه …

سیلی محکمت خاموشم کرد … لبهایم را به هم دوخت … چادرم را که افتاد برداشتم و بر سر انداختم … دیگر باید چه می گفتم وقتی باور نمی کردی ؟ نگاه به اشک نشسته ام را به طراوت دوختم : بیچاره مریم … خیلی سعی کرد مانع دوستی ام با تو بشه … حالا می فهممش .

راه بیرون را در پیش گرفتم . شکست خورده و نالان از این همرو شدن راه بیرون را در پیش گرفتم که به دنبالم آمدی … دلم از تو گرفته بود … چرا باور کردی ؟ البته من نمی دانم جز آن حرف ها طراوت دیگر راجع به من چه حرف هایی به تو گفته بود که به یکباره آن همه عشق جایش رابه بد گمانی و نفرت داد …

خواستم از ماشینت بگذرم که با خشونت بازویم را گرفتی و پرتم کردی به درون ماشین .

بغضم ترکید … هق هقم در فضای ماشین پیچید … باور کردنی نبود … این من بودم و آن هم تو ؟ این من و توئه با هم غریبه ما نبودیم …

اشکی که از چشمت چکید را پاک کردی : آخه چرا ؟ چرا لعنتی ؟ چی از عشق و محبت واست کم گذاشته بودم ؟

اشکهایم دیدم را … تو را برایم تار می کردند : دروغه صفا … باور کن همه اش دروغ گفت …

ــ چرا باید دروغ بگه ؟ اون چیزایی از خونه و خونواده می دونست که جز تو کسی نمی تونه واسش گفته باشه …

ــ به جون تو من نمی دونم صفا … خواهش می کنم حرفامو باور کن …

دستت را کلافه در میان موهایت فرو بردی و به عقب کشیدی … نگاهت به رو به رو بود … دلم از دیدن آن حالتت ریش می شد … می مردم بهتر از آن بود که تو را در آن حالت ببینم .

وقتی گوشه ای نگه داشتی فهمیدم حالت خراب تر از آن ست که فکرش را می کردم … پیاده شدی و به درون پارک رفتی … روی اولین نیمکت نشستی … سرت را در میان دستهایت گرفتی و چشم بر زمین دوختی … تر جیح دادم بگذارم در تنهایی کمی فکر کنی … به خودت بیایی .. چرا حرفهای یک غریبه را باید باور کنی ؟

دقایقی بعد آمدی … به نظرم آرامتر شده بودی … پشت فرمان نشستی اما ماشین را روشن نکردی …

به طرفم چرخیدی : خب ؟ از اول بگو … چی شد که عکستو دادی واست نقاشی کنه ؟ چرا از خودم نخواستی ؟


romangram.com | @romangram_com