#باز_آ_و_بر_چشمم_نشین__پارت_77
پس از شام همه برای شب نشینی در خانه ی شما دور هم جمع شدیم … نگاه های خیره ی مهلا برایم عجیب بود … نمی دانم نگاهش چه حسی یا حرفی در خود نگه داشته بود که نا خود آگاه به او دقیق می شدم … و او با پوزخندی نگاه از من بر می گرفت . و من جدای از حس حسادت برق خاصی را از نگاهش می خواندم . آنشب اتفاقا بحث بر سر موضوع حجاب و وقار دختران فامیل شد … همه ی مرد های خانه از اینکه چنین خانواده ای دارند راضی بودند و به وجود همسر و دختران خانه افتخار می کردند و مهلا بود که با نیشخند گفت : اما به نظر من که هر کی چادر می پوشه که قدیسه نیست … ممکنه چادر رو برای پوشوندن کارهایی که می کنه استفاده کنه تا حرفی توش نباشه …
همه با این حرف او موافق بودند … اما من … من حس بدی را از حرف هایش که به دنبال آن چشم هایش را به سوی من می گرداند دریافت کردم … یعنی می توانست منظورش به من باشد ؟ اما من کدام خطایم را پشت قداست چادرم مخفی کرده بودم که بخواهد چنین حرفی بزند ؟ و آن حسی بود که نمی توانستم راجع به آن با کسی حتی با تو صحبت کنم که می دانستم مرا بدبین و حساس خواهی خواند چرا که حرف مهلا درست بود و از این گذشته تا به آن روز کسی از من خطایی ندیده بود که بپذیرد مهلا با توجه به آن ، این حرف را زده است .
با اینکه دلم از حرف هایش و حالت نگاهش به آشوب افتاده بود اما سعی کردم با خوش بینی خودم را فریب دهم . به او فکر نکنم و بیش از این شبم را … در کنار تو بودنم را خراب نکنم.
****************
طراوت به مدرسه آمد اما اصلا حرفی در آن مورد نزد و من هم که حرفش را پیش کشیدم با ناراحتی گفت : خواهش می کنم شهرزاد … حرفامو باور کن .. تارخ به تو دروغ گفته .. منم الان نگران مادرم هستم …. این دو روزم به خاطر او نیومدم … حالش خیلی بده ….
سر از حرفهایش در نمی آوردم … چرا باید تارخ به من همچین دروغی می گفت ؟ دوباره این را پرسیدمکه گفت : باور کن من نمی دونم …
عصبانی شدم … مگه ممکنه ندونی ؟ بگو منظورتون از این کارا چیه ؟
سرش را پایین انداخت … نگاهش به انگشتان لرزان دستش بود : راستش تارخ … مشکل روانی داره … گاهی اینطوری میشه …. نمی فهمه داره چیکار می کنه …
ناباور چشم به دهان او دوخته بودم : چی ؟؟؟؟؟؟ آخه چطور ممکنه ؟ بهش نمیاد …
ــ به ظاهر که نه … اما باور کن وقتی حالش بد میشه من یکی خیلی ازش می ترسم … حرف حرف خودش باید باشه ….
اخم هایم در هم رفت … ناراحت شدم "چه بد … متاسفم … حتما مادرت هم نگران اونه که …"
سرش را تکان داد و اشکی که در چشمانش جمع شده بود فرو ریخت " آره … غصهی اونو می خوره … منو ببخش شهرزاد .. حالم خوب نیست … "
این راگفت و از روی نیم کت بلند شد و رفت … نگاهم را به دنبال خود کشید … حضور مریم را در کنارم حس کردم " رفیق شفیقت چش بود "
شانه بالا انداختم " چی بگم … ناراحته مامانش بود … مثل اینکه یه کم نا خوشه .. " و برای اینکه ادامه ی حرف را نگیرد بلند شدم " بریم آب بخوریم … الان باید بریم کلاس "
اما همه ی فکرم پیش طراوت بود … چطور ممکن بود تارخ تعادل روانی نداشته باشد ؟ باور این حرف سخت بود .
**************
امتحانات را پشت سر گذاشتم و چون همیشه بهترین نمرات را کسب کردم و دانش آمز ممتاز شدم . به خاطر دارم که از شنیدن این خبر چقدر خوشحال شدی … و نشان دادی که می دانستی این بار هم عنوان رتبه ی اول از آن خودم ست … هدیه ات را که گردن بند زیبایی بود خودت به گردنم آویختی : مبارک خانوم خوشگلم باشه … انشاالله دانشگاه رفتنت …
آن روزها همه چیز به روال عادی می گذشت … خانواده ی عمویت به خانه ی خود رفته بودند و دغدغه ام برای رو به رو شدن با مهلا کمتر از پیش شده بود … البته مهلا به خانه تان می آمد اما هرچه بود به رفتن و نبودن دائمش امید وار بودم .
در مدرسه هم همه چیز خوب بود و فقط طراوت دیگر مثل سابق نبود … کم حرف … منزوی و گوشه گیر و حتی چند بار هم مشاور با او صحبت کرد اما فایده ای نداشت … و خودش به بد حالی برادرش و نگرانی های پدر و مادرش ربطش می داد . و خیلی روز ها هم به مدرسه نمی آمد … مثل آن روز….
آن روز …
romangram.com | @romangram_com