#باز_آ_و_بر_چشمم_نشین__پارت_68
نفسی شبیه به آه کشید:بگذریم… حرف زدن در موردش فایده نداره…
هر چند با این کلام دلم به حالش سوخت،اما فکر کردم که ممکنه دوست نداشته باشد که من چیزی از زندگی اش بدانم. پس دیگر چیزی نپرسیدم.و دقایقی بعد… فکر می کنم زودتر از او از خستگی چشمهایم گرم خواب شد… و بلند شدن طراوت را از روی تخت حس کردم،اما توان پرسیدن اینکه کجا می رود را نداشتم….
طراوت بعد از خوردن صبحانه با برادرش تماس گرفت تا به دنبالش بیاید.
هر چه اصرار کردم برای نهار بماند اصرارم را رد کرد و نپذیرفت….
نمی دانم چرا از وقتی که بیدار شده بود در هم بود… طراوت آن طراوت همیشگی نبود….
تا آمدن برادرش در حیاط روی تختهای نزدیک باغچه نشستیم…
گفتم:انگار حالت زیاد خوب نیست؟
بی آنکه نگاهش را از باغچه ی نزدیک خانه ی شما بگیرد گفت:چیز مهمی نیست … سرم درد می کنه….
ــ حتما دیشب راحت نخوابیدی… ببخش اگه جات راحت نبود.
سرش را پایین انداخت:این چه حرفیه؟…. بیشتر از این شرمنده ام نکن…
مهلا از خانه ی شما بیرون آمد ،با دیدن ما.. من که نه… دیدن طراوت لبهایش به لبخند گشوده شد:صبح به خیر طراوت جان….
فکر می کردم طراوت از دیدن او خوشحال خواهد شد اما بی تفاوت و سرد پاسخش را گفت:سلام… صبح به خیر.
مهلا امد و کنارش نشست:چه خبرا؟دیشب نفهمیدم کی رفتی….
ــ راستش نرفتم….
از اینکه مهلا آنگونه مرا کم محل می کرد ناراحت شدم…حتی نگاهم نکرد…از جا بلند شدم:خیلی سرده…بیا بریم تو داداشت هم میاد دیگه…
طراوت گفت:تو برو همینجا خوبه…بابت اینکه زحمتم دادم شرمنده و ممنونم.
بی آنکه به مهلا نگاه کنم گفتم:کاری نکردم که اینطور حرف می زنی… خونه ی خودته…
همان موقع صدای بوق ماشینی از بیرون به گوش رسید که طراوت گفت:حتما تارخه… من برم دیگه…
خداحافظی کرد و رفت.و مهلا هم در همان حال که بی حجاب بود با او به سمت در رفت.و من دیگر نماندم تا این رفتار ناشایست او را که حتما با آن ظاهر با برادر طراوت روبه رو می شود را ببینم….
به خانه ی شما آمدم.فکر می کردم هنوز خواب باشی اما مادرت گفت که برای خرید وسایل پخت نذری آن شب که پلو و قیمه بود به بازار رفته ای…
مهلا هم آمد ،بی آنکه نگاهش کنم از کنارش گذشتم تا به حیاط بروم که گفت:عجب داداش خوشتیپی داره دوستت…
نگاهی تحقیر آمیز به او انداختم:مبارک صاحبش باشه….
romangram.com | @romangram_com