#باز_آ_و_بر_چشمم_نشین__پارت_54

" صبر کن حالا میری …. "

نگاهی به من انداخت" داداشم می گفت شب جمعه تو رو تو رستوران دیده … "

خودم را به آن راه معروف زدم :" جدا ؟ "

" یعنی تو ندیدیش "

" نمی دونم … من زیاد به اطرافم دقت نمی کنم .. "

" از تو خوشش اومده … "

تعجب کردم … مگر او مرا با صفا ندیده بود ؟

نمی دانستم از این حرف چه منظوری دارد اما باز هم خودم را بی تفتوت نشان دادم " ممنون … ایشون نظر لطف به من دارن … "

لبخند زد " راستش داداشم نقاشه … دست داره از چهره ی شرقی تو یه پرتره بکشه … از من خواسته ازر تو خواهش کنم … "

حرفش را قطع کردم " اتفاقا نامزدم هم پرتره های عالی می کشه … چنتا هم از من کشیده .. .اگه ببینی تعجب می کنی … "

متعجب گفت " مگه تو نامزد داری ؟ "

اینبار من تعجب کردم " یعنی تو نمی دونستی ؟ … همه ی بچه ها خبر دارن … "

" عجیبه … نه در موردش حرف زدی … نه کسی به من چیزی گفته ….. "

نمی دانم چرا حرفش را باور نکردم … همه از ماجرای نامزدی من باخبر بودند چطور ممکن بود او متوجه نشده باشد ؟

لبخندی زد " به هر حال با تاخیر تبریک می گم … "

اما رفتارش برایم عجیب بود … به نظرم تو فکر فرو رفته بود .

" بریم کلاس ؟ "

در کنارم به راه افتاد … " حالا به داداشم چی بگم قبول می کنی ؟ "

این بار همان اول پاسخ رد دادم " نه عزیزم … فکر نمی کنم نامزدم موافقت کنه … "

با خنده اضافه کردم " تازهاگه بخوای می کم پرتره ی تو رو هم بکشه … "

خندید " که اینطور … "

با هم به طرف کلاس رفتیم . با دبیر خوش اخلاق و محبوب همه ی بچه ها ریاضی داشتیم … خانم نصرتی .. عاشقش بودم …

romangram.com | @romangram_com