#باز_آ_و_بر_چشمم_نشین__پارت_52
نتوانستم حرکتی کنم … حرف هایت و طرف داریت از من حس خوبی به وجودم هدیه داده بود …. همین که در را باز کردی از دیدنم جا خوردی … لبخند دستپاچه ای زدی " مهلا …. ناراحت بود گفتم … "
لبخندم را کنترل کردم " چیز تازه ای نیست … چرا هل می شی ؟ تو کارت دلجویی از اونه … "
اخم که کردی خنده ام گرفت . خوشحال بودم از آن چه از بانت شنیده بودم … حرف هایی کهزدی برای راضی کردن دل من و خوشحالی من نبود چون از حضورم بی خبر بودی …
" من خیلی وقته اینجام صفا جون … "
اخمی تصنعی که چهره ات را بانمک کرد " بازم فال گوش وایسادی "
" تو بودی وا نمستادی ؟ "
خندیدی … " شیطون بلا … آشتی ؟ "
" مگه دیوونم قهر کنم ؟ آقامون این همه هوامونو دارن دیگه گناه داره بهش شک کنیم … "
" قربون خندیدنت … حاضر می شی یه دور بزنیم ؟ "
با خوشحال گفتم " چی از این بهتر ؟ "
*****************
شام را با تو در رستوران خوردم … شب خیلی خوبی بود و تو با صبوری غر غر های مرا که در مورد ماندن خانواده ی عموت در ایران بود را به خوبی تحمل کردی … گاهی خندیدی . گاهی از حرفهایم عصبی یا دلگیر شدی … اما شبی به یاد ماندنی بود … حرفهایت از آینده و ترسیم روزهای زیبا در نظرم خیلی برایم شیرین و دلنشین بود …
اما ناگه یک غریبه ی کم آشنا … یکی که دیده بودم و انگار ندیده بودم … با کمی تامل جوانی را که پشت میزی آن سوتر تنها نشسته بود و نگاهش به من بود شناختم … تارخ برادر طراوت بود .. نگاهش خیره بود و سنگین و البته نا خوشایند … شاید من نیز برای او آشنا بودم … کاش این آشنایی کوتاه و بی مقدار به یادش نیاید و تو را از آن با خبر نسازد …
وقتی بر خاست دل در سینه ام فرو ریخت … هر لحظه منتظر بودم به طرفمان بیاید و با من احوالپرسی کند …. با اینکه تو بیخود بدبین نبودی ولی مطمئن بودم از اینکه موضوعی را هرچند ساده از تو پنهان کردم عصبانی خواهی شد ……
نگاهم بی اراده به او بود که نفهمیدم حواست به جهت نگاهم جلب شده … قبل از اینکه نگاه از او که هنوز نمی دانستم چه قصدی دارد بردارم جهت نگاهم را دنبال کردی … و چه خوب که دختر جوانی در حالی که خنده بر لب داشت به او نزدیک شد و مقابلش ایستاد … با او دست داد و رو به رویش به تعارف دست او نشست ….
نگاهت را دوباره به من دوختی " چرا غذاتو نمی خوری ؟ "
لبخند سردی زدم "سیرم دیگه … ممنون بابت این شب زیبا "
لبخند زدی " خواهش میشه خانومی … با تو بودن بهترین لحظات عمر منه ."
" همینطور من … صفا هنوز باورم نمی شه …. اصلا نفهمیدم چه جوری منو عاشق خودت کردی … "
دستم را دردست گرفتی و به نرمی نوازش کردی …. نگاه پر مهرت به دیده گانم بود … زمزمه کردی " عمرم … همه ی زندگیمی … نمی تونم حسمو بهت بگم … "
باز هم نگاه نا آرامم به سوی او کشیده می شد … با اینکه حواسش به من نبود اما از وجودش معذب بودم . برای همین هم بود که گفتم " بریم ؟ " و
romangram.com | @romangram_com