#باز_آ_و_بر_چشمم_نشین__پارت_223
زنگ تلفن که بلند شد تارخ گوشی را برداشت : بفرمایید ؟!
چند لحظه مکث و دوباره تکرار کرد اما ظاهرا سکوت بود و سکوت !
دلم نا خود آگاه فرو ریخت ! به یاد تو افتادم …. چند روز پیش از بیمارستان مرخص شده بودی … من نخواستم با تو رو به رو شوم و نگذاشتم که بفهمی من هم در آنجا مشغلم … اما آن لحظه ..نمی دانم .. توهم بود .. توهم حضورت در زندگیم دلم را می لرزاند . برای اینکه تارخ پی به حالم نبرد بر خاستم و به آشپز خانه رفتم .
دستهایم می لرزید .. اگر قصد تباه کردن زندگیم را کرده باشی … خدای من .. دیگر نمی توانم .. دیگر مرا تاب و تحمل بازی خوردن از روز گار نیست !
آن شب به همین سادگی به هم ریختم . نگاه های تارخ می گفت که متوجه هست که عصبی و درهمم اما معمولا سکوت می کرد تا خودم لب بگشایم .
زود تر از هرشب به اتاق رفتم و خستگی و خواب را بهانه کردم و تا قبل از آمدن او سعی کردم بخوابم .
************
با عجله از بیمارستان خارج شدم …قرار بود سر راه خرید کنم .. شب خواستگارها می آمدند . تارخ وقت نداشت برای همین ……
ماشین شاسی بلند سیاه رنگی مقابلم توقف کرد… شیشه ی سیاهش آرام آرام پاین آمد و من بی اراده به راننده اش چشم دوختم … نگاهت هنوز هم مرا هپنوتیزم می کرد!! خیلی راحت !
سرتکان دادی : سلام .
به خودم آمدم … رو گرداندم و به راه افتادم به سمت پارکینگ که پیاده شدی : صبر کن شهرزاد … کارت دارم !
نایستادم . خودت را مقابلم رساندی : خواهش می کنم … فقط چند دقیقه …
نمی خواستم به چشمانت نگاه کنم … خیلی گیرا بود .. من فکر می کردم قوی و بی تفاوت شده ام … فکر می کردم!!
بی نگاه به نگاهت گفتم : برو کنار .. من حرفی با تو ندارم و نمی خوام حرفاتو بشنوم .
ــ شهرزاد لجبازی نکن … زیاد وقتتو نمی گیرم .
عصبانی شدم : یاد نگرفتم که به کسی فرصت بدم ..یعنی یادم ندادید …امیدوارم فراموش نکرده باشی با من چه کردی!
ــ می دونم .. حق با تئه اما فقط چند … تو رو پس زدم : برو کنار و دیگه هیچ وقت سر راه من قرار نگیر .. من زندگیمو دوست دارم .. اجازه نمی دم به هم بزنیش!
جا خوردی . این را به وضوح حس کردم …. دیگر نماندم و خودم را به ماشینم رساندم .. سر تا پایم می لرزید .
با چند نفس عمیق حالم کمی بهتر شد! می دانستم باز هم خواهی آمد … این آمدنت را به تارخ می گفتم !! من اشتباه قبل را تکرار نمی کردم !
حتی به این فکر نکردم که چه می خواستی بگویی .. همانطور که از هستی هم خواسته بودم در موردت برایم نگوید .. می دانستم هوایی نمی شوم اما خب درگیر شدن ذهنم را هم به خاطر تو دوست نداشتم !.
************
romangram.com | @romangram_com