#باز_آ_و_بر_چشمم_نشین__پارت_220

ندانستم رامین کی رفت و هستی کی آمد : چرا اینجا ایستادی ؟

نگاهم را به چشمهای نگرانش دوختم : تو کی اومدی ؟

ــ نیم ساعتی میشه … تو خوبی ؟

ــ آره … خوبم .

اما نبودم .. فکر تو دست از سرم بر نمی داشت … کاش می توانستم کمکت کنم .. اما با همه ی خواستنم نمی توانستم به تو نزدیک شوم همین که می خواستم بیایم چیزی دست و پایم را محکم می بست … شاید یک بغض یا … هرچه بود کینه نبود! عجیب بود که از تو کینه ای در دلم حس نمی کردم … حواست باشد می گویم کینه ندارم هوا برت ندارد که هنوز می خواهمت .. نه .. کینه ندارم اما عاشقت هم نیستم ! شاید چون عشقت را از دلم شستم می توانم نسبت به تو و گذشته مان بی تفاوت باشم …نمی دانم شاید هم خودم نامش را بی تفاوتی گذاشته بودم و ….

ــ چرا نمیای ؟

ــ هستی … صفا اینجاست !

متعجب بر جای ماند : صفا ؟

سر تکان دادم : اوهوم ..

به من نزدیک شد : خب ؟! الان کجاست ؟

تو اتاق 114 بستریه ..

ــ بستریه ؟ چی شده مگه ؟

نگاه از نگاه متعجبش گرفتم : خودت برو ببینش .

از کنارش گذشتم : فقط اسمی از من نبر هستی . نگو من اینجام …

خب بگو بیان مامان .. دیگه چقدر باید صبر کنه ؟ به نظر من که کیس مناسبیه و بهتر از این نمیشه . شهره هم مطمئنم خوشش میاد از مهراب .

مادر دستمال گردگیری را که به دست داشت روی میز کشید : می دونم عزیزم … راست می گی .. خیلی خواهانه که این همه مدت صبر کرده … مادرش حق داره بگه بیشتر از این نمی تونن فرصت بدن .. اما شهره … به نظرم به خاطر وضعیت زندگیمون ..

ــ این چه حرفیه مامان ؟ مهراب که همه چیزو می دونه .. دیگه نگران چیه ؟

ـ نگران خونوادشه . اونا سخت می گیرن . می ترسه به خاطر موقعیت من و پدرت اونا حرفی بزنن یا مشکلی پیش بیاد .

ــ من خودم باهاش صحبت می کنم … نگران نباش . می دونم که مهراب رو از جون و دل دوست داره … به تارخ هم می گم با مهراب صحبت کنه و او خونواده شو در جریان بذاره و قبل از اومدن به اینجا سنگاشونو با هم وا بکنن و دیگه مشکلی پیش نیاد .. هان ؟

ــ چی بگم مادر ؟ منم خیلی دلم می خواد این بچه سر و سامون بگیره ..می دونم با اینکه می خنده و ظاهرش شاد نشون می ده اما دلش پره غمه … رو لباش خنده داره و تو چشاش غم …

حق با مادر بود . شهره خیلی وقت بود که عوض شده بود . سرش به درس و دانشگاه گرم بود بی صدا می رفت و می اومد و فقط گاهی تو جمع حاضر می شد و سعی می کرد خودشو خوشحال نشون بده . به خاطر من.. به خاطر مادرمان !

آنشب پیش از آمدن تارخ به اتاقش رفتم . با دیدنم لبخند زد و کتابش را بست .

romangram.com | @romangram_com