#باز_آ_و_بر_چشمم_نشین__پارت_219


ــ الان باید بیمارستان باشی … درسته ؟ چیزی شده ؟

ــ آره بیمارستانم .. می تونی بیای ؟

لحنش نگرانتر از پیش شد : چی شده شهرزاد ؟

ــ صفا از دیشب اینجاست …

لحظاتی سکوت و سپس من : اینجا بستریه .. با سرو صورت غرق به خون آوردنش …بیهوش بود اما خیلی زود به هوش اومد … الانم خوبه فقط نمی دونم چرا تنهاست .. میشه بیای ؟

ــ الان راه می افتم .

ــ منتظرم .

تماس را قطع کردم . رامین هنوز هم همان رامین خوب ِ گذشته بود همان که حاضر بود برایم هر کاری کند !همیشه وقتی به مشکلی بر می خوردم بی منت بی چشم داشت کمکم می کرد … مرتب به خانه مان رفت و آمد داشت از وقتی دید که می خواهم خودم و زندگیم را بسازم و دل به همسرم دهم دیگر هرگز از عشقش حرفی بر زبان نیاورد .. هنوز مجرد بود و اصرار من و بقیه سودی نداشت … حرف خودش را به شوخی می زد : سرِ بی دردمو چرا به درد بیارم ؟ من مشکلی ندارم با مجردیم و گاهی هم از کوره در می رفت : اونی که می خواستمو گفتم و اونا نخواستن حالا هر کی رو که اونا بخوان من نمی خوام . چاره چه بود در جواب حرفش کوتاه می آمدم .

با همه ی وجود در حین انجام کارم حواسم به رامین بود که در اتاق تو بود . منتظر بودم بیرون بیاید . به محض آمدنش به سویش رفتم و با هم از ساختمان خارج شدیم و به محوطه ی سر سبز بیرون قدم گذاشتیم : خب ؟

ــ چی می خوای بشنوی ؟

متعجب نگاهش کردم : منظورت چیه ؟ خب …می خوام بدونم چرا به این روز افتاده ؟

ــ چرا واست مهمه ؟

دهانم باز ماند … چرا اینقد بد اخلاق شده بود ؟

ــ یعنی چی ؟

ــ ببین شهرزاد صفا حقشه که به این روز افتاده چوب ندونم کاریهاشو خورده .. اشتباه روی اشتباه .. یادته وقتی بهش می گفتم داره در مورد تو اشتباه می کنه چطور حق به جانب رفتار می کرد ؟ چطور از حرف خودش کوتاه نمی اومد ؟

ــ خب اینا چه ربطی داره به اتفاقات الان ؟

ــ اینا نتیجه ی اون خودخواهی های احمقانشه . نتیجه ی وارد کردن مهلا به زندگیش … صفا بدتر از این نمی تونست به زندگیش گند بزنه … الانم داغونتر از این نمیشه دیگه …

نفس تازه کرد : توام بهتره اصلا به دیدنش نری … اون نمی دونه تو اینجایی منم بهش نگفتم…. گفتم اتفاقی دیدمش .. گفتم اومده بودم رفیقمو ببینم .

سر تکان دادم . اینطوری درگیری های ذهنم بیشتر شده بود : مهلا الان کجاست ؟

ــ به خاطر درگیری با مهلا به این حال و روز افتاده … مست بوده با هم بحث می کنند از پنجره هلش می ده و …

یعنی اینقدر اوضاعت خراب بود ؟ رفت و آمدی سریع با ذهنم به گذشته انجام دادم … کجا بودی و به کجا رسیدی!!! چوب خدا صدا نداره ..اگه بزنه دوا نداره … هرکسی باید تقاص کارایی که می کنه رو پس بده چه تو این دنیا چه اون دنیا که اون دنیا دیگه وای به حالشه!!!


romangram.com | @romangram_com