#باز_آ_و_بر_چشمم_نشین__پارت_216

رفت . نگاهی به شهره انداختم : خوش می گذره خوشگله ؟

ــ با تو هر جا باشم خوش می گذره .

دستش را گرفتم : وقتی نبودی داغون بودم … خیلی خوبه که هستی !

حالت گریه به خودش گرفت : منو احساساتی نکن بیشعور آرایشم خراب میشه …

هردو خندیدیم . او اهل آرایش نبود .. مثل آن وقتهای خودم … یادت می آید دوست داشتی آرایش نکنم ؟

هر دو با تارخ به سمتمان آمدند . با ان ها بیشتر خوش می گذشت .

رامین نسبت به قبل خیلی بهتر بود . او هم مثل من با این موضوع کنار آمده بود و چه خوب می شد اگر چیزی که حدس می زدم درست از آب در بیاید .. و او دلبسته ی شهره ی خوبم شود !

روزها به سرعت برق و باد می گذشت … روز به روز در حال تغییر بودم ..برای بهتر شدن زندگیم هرکاری می کردم ..به تارخ با همه ی بدی هایش اعتماد کردم . آری ..اینبار اعتمادم فرق داشت با آن اعتمادی که به تو داشتم . چشم بسته نبود .. می دیدم که همه ی زندگیش در من خلاصه می شود ..برای راحتی و آسایش و آرامشم هر کاری می کند…به مادر و خواهرم احترام می گذارد و آنها را مانند خانواده ی خودش می داند و دوستشان دارد . اگر یک بدی کرد و آن هم جدایی ام از تو بود درعوض آنقدر خوبی کرد که آن بدی را بتوانم نادیده بگیرم … همه ی حسرت هایی که بر دلم نشانده بودی را پاک کرد و به جای آن عشق و امید را مهمان دلم کرد .. مرا به آرزوهایم می رساند … همیشه سایه ی حمایتش را بر خودم حس می کردم .. همیشه حواسش به من بود … مطابق خواست من رفتار می کرد چطور می توانستم دوستش نداشته باشم ؟ به خاطر اینکه ازدواجم را با تو به هم زد ؟ نه ..من این را هم دیگر خیر می دانستم ..خیر بود که به من رسیده بود .آری نبودنت خیر بود ….دیگر نبودنت براین غم و غصه نبود ….

***************

شش سال بعد

شیفت شب بودم . تازه رسیده بودم که بیمار جدید را با برانکارد وارد کردند … سرو صورتش غرق در خون بود …. صورتش مشخص نبود اما … قلبم فرو ریخت ! تو …

آن هم با آن سرووضع … دستم می لرزید نبضت را گرفتم … اشک در چشمهایم حلقه زد .. با اینکه در آن مدت آنقدر از این موارد دیده بودم که دیگر برایم عادی شده بود نتوانستم خودداری کنم … حال بدی به من دست داد … پرستار پارسا زیر بازویم را گرفت و نگذاشت سقوط کنم : چی شد نکویی ؟ می شناختینش ؟

می شناختم ؟ زمانی جانِ من بودی !! آرامش قلبم … آن لحظه اگر چه از تو بریده بودم اما دیدنت را در آن وضعیت تاب نمی آوردم .. مرا به ایستگاه پرستاری برد و برایم آب قند درست کرد .. تصویر تو لحظه ای از مقابل چشمانم محو نمی شد .

دوباره پرسید : آشنا بودن ؟

فقط سر تکان دادم …

اشکهایم چکیدند …چرا خدایا .. چرا بعد از این همه سال دوباره باید سر راه من قرار می گرفتی ؟!! زندگی ام تازه رنگ آرامش به خود گرفته بود . تازه دلبسته ی تارخ شده بودم ! عاشقش نبودم مگر هر قلبی چند بار می تواند عاشق شود ؟ من از عشق بدترین خاطرات را داشتم . راست می گویند که دوست داشتن بر از عشق ست … عشق دهمچون دریایی طوفانیست اما دوست داشتن آرام و زیبا و دلنشین … عشق وحشت به دلت می اندازد و دوست داشتن ….

ــ حالشون زیاد بد نیست …به هوش اومده ..

به پارسا نگاه کردم : مطمئنی ؟

ــ بله .. آقای الوندی گفتند …

لبخندی بر لبانم نشست .. باید مطمئن میشدم .

وقتی دکتر خیالم را راحت کرد آرام به سوی اتاقی که در آن بستری بودی حرکت کردم … قلبم تند تند می زد اما این ربطی به علاقه و عشق نداشت .. تو دیگر در قلبم جایی نداشتی … هیجان داشتم که آشنایی را پس از یک مدت طولانی می بینم …

در را آرام گشودم … چشمهایت باز بود و نگاهت به سقف صورتت را تمیز کرده بودند .. سرم به دستت وصل بود … نمی خواستم مرا ببینی … پلک زدی و چشم گرداندی .. سریع خودم را پس کشیدم . دلم می لرزید!!

romangram.com | @romangram_com