#باز_آ_و_بر_چشمم_نشین__پارت_215
به راه افتاد : می دونم و واسه همینه که اعتراضی بهت ندارم ….. صبر می کنم تا درست تموم بشه و اونموقع …
نگاهش پر از احساسات خوب بود : می خوام برای بچه ام بهترین پدر دنیا بشم . همون جوری که همیشه آرزوشو داشتم !!
دلم از لحن غمگینش گرفت . بازویم را گرفت : بریم خانومی که دیر وقته مامان و شهره منتظرن .
در آن مدت چقدر با مادرم صمیمی شده بود . مامان می خواندش .. برایش درد و دل می کرد از کارها و بر نامه هایش می گفت .. بیشتر از آنکه من در جریان کارهایش بودم . از بودن ان ها در خانه خیلی خوشحال بود .
به یاد پدر خودم افتادم . من که تا چند وقت پیش پدرم را بهترین می دانستم ….
در آن مدت چند بار برای برگرداندن مادرم تلاش کرده بود اما مادرم دیگر کوتاه نمی آمد !! دلم برای تنهاییش نمی سوخت .. خودش بود و شایان و گاهی شیرین و شوهرش که نه من نه تارخ نمی خواستیم رفت و آمدی با آن ها داشته باشیم … مادر گاهی به همراه شهره به دیدنشان می رفت . .. شایان هفته ای یکبار به دیدنمان می آمد . خیلی در هم و غمگین بود ! دیگر از آن شایان شوخ طبع و خوش اخلاق و خنده رو خبری نبود . همه در بهت از هم پاشیده شدن این زندگی بودند …. این زندگی اگر بر پایه ی راستی و درستی بود اینطور از هم نمی پاشید !
**************
مادر به جشن نیامد می گفت حوصله ی شلوغی و سر و صدا را ندارد . شهره را با خودمان بردیم … با اینکه می خواست بماند و درس بخواند به اصرار من همراهمان شد .
رامین و شایان هم می آمدند .
طراوت زیبا بود … اما غمگین !! نگاه حسرت بارش به تارخ دلم را می سوزاند . حالم را منقلب می کرد … دلگیرم می کرد !! حالش را خوب می فهمیدم .. خوب درکش می کردم . اما او هم شاید مثل من … اما نه …. تارخ خوب بود نمی شد نادیده اش گرفت ! مثل تو نبود که بشود به راحتی …. نه راحت نبود اما شد !
من اهل رقص نبودم … آن هم در مجلس مختلط … تارخ در کنارم بود . آرام بود اما نگاهش حرفی در خود داشت : دلم واسش می سوزه …خودمو می ذارم جای اون .. اگه تو رو نداشتم …
دستش را گرفتم : براش آرزوی خوشبختی کن!
دستش را روی دستم گذاشت : تو با من خوشبختی ؟!!
لبخند زدم . چشمهایم را آرام باز و بسته کردم : خوشبختم …. تو همین طور خوب باشی بهترم میشم .
نگاه پر مهرش را در چشمانم ریخت : برای خوشبختیت هر کاری می کنم … هرکاری که جبران همه ی بدی هام بشه !
لبخندم پررنگتر شد : دارم فراموش می کنم .
خودش را به من نزدیک کرد و دستش را دور شانه ام حلقه کرد …
شهره خندید : بابا اینجا بچه نشسته …
خندیدم و خودم را کنار کشیدم : اونم چه بچه ی پررویی .
رامین و شایان که وارد شدند را دیدم : تارخ …ببین شایان و رامین هم اومدند ..
از جا برخاست : برم بگم بیان اینجا …
romangram.com | @romangram_com